تخطي إلى المحتوى الرئيسي

اخبار سلاجقه روم ( به انضمام مختصر سلجوقنامه ابن بيبي ) ( فارسى ) — صفحة 499

مساهمون:

ص٤٩٩
شاه از غلبهء لشكر او بسلطان اسلام اعلام كردند ؛ لشكر روم را وهمى عظيم ظاهر شد ؛ سلطان فكرى كرد كه كيفيت حال و آيين او را دريابد ، تا بر آن منوال مستعد شوند ؛ شبى جامه‌ها گردانيده چند سر اسب بادپاى بىداغ برگزيد و از راه كوه با تركى چند با لشكر خوارزميان ملحق شد ؛ امراء خوارزمى از حال ايشان تفحص كردند ؛ گفتند : ما از تركان اين دياريم ، در نواحى كوههاى ارزن الروم مىباشيم و اجداد ما از آب آمويه بودند ؛ درين چند سال سلطان كيقباد از ما عنان عنايت برتافته ما را بتنگ آورده است ؛ پيوسته در انتظار مقدم عساكر منصور خوارزمى بوديم ، مگر كه از ظلم او خلاص يابيم ؛ چون اين قضيه را بسمع سلطان رسانيدند ، عظيم خوش شد و بفال نيك صايب نمود ؛ فرمود تا خوان خاص را گستردند و امرا و وزرا و خواص حضرت و اركان دولت هر يكى به محل خود جا گرفتند و آيين سلطنت را مهيا كرده ايشانرا حاضر كردند ؛ زمينبوس شاه كرده ترتيب و آيين او را على التمام و الكمال تفرج كردند و اسبان را عرضه داشتند ؛ سلطان ايشانرا نوازش فرموده خلع پوشانيده وعدهء جميل داد و خيمهء معين كرده علوفه مرتب داشتند ؛ نيم‌شبى مگر خوارزمشاه را در خاطر گذشت كه در ممالك علاء الدين بهرجا كه عبور كرديم تمامت رعايا ازو شاكر بودند ، چه معنى كه اين تركان چند شكايت كردند ؛ چه استماع مىرود كه سلطان علاء الدين درين جوانب رسيده است و در عيارى و شبروى آيتيست ؛ مبادا كه اين تركان جاسوسان او باشند ؛ تفحص حال به ازين بايد كردن كه الحزم سوء الظن ؛ فى الحال ملك مغيث الدين را كه ملك ارزن الروم بود ، پيش خواند ، با او مشورت كرد ، گفت : فردا تفحص كنيم . همان شب سلطان علاء الدين در خواب ديد كه حضرت بهاء ولد مىآمد و ميگفت كه برخيز و سوار شو ؛ چه وقت خوابست ؟ چون بيدار شد انديشيد كه فردا نيز تفرج كنيم ، آنگه رويم ؛ باز بخواب رفته ديد كه مولاناى بزرگ عصا را بر تخت سلطان زده ، بالاى تخت آمد و بر سينه‌اش زد كه چه خفتهء ، از غايت هيبت بيدار شد و لرزه عظيم در تن او سارى گشته ، اصحاب را بيدار كرده نيمشب اسبان را زين كردند و اسب خود را بدست خود زين كرده روانه شدند ؛ چون آخر شب شد ، خوارزمشاه فرمود كه چند امير معتبر در حوالى خيمهء ايشان مترصد باشند ، تا امروز بتفحص حال ايشان مشغول شويم ؛ على الصباح تجسس كردند ، اثرى نديدند ؛ چه همه‌شان رفته بودند ؛ سلطان را اعلام كردند ؛ همانا كه دو سه هزار سوار بهادر در پى فرستاده در عقب خود نيز سوار شد ، چون سلطان علاء الدين ديد كه از عقب ايشان گرد لشكرى پيدا نشد ، عنان‌ريزان كرده بلشكر خويش پيوست ؛ خوارزميان خائب و خاسر بازگشتند ؛ سلطان علاء الدين لشكر خود را مستظهر گردانيده استمالت عظيم داد و خزاين بسيار بخشش فرمود كه بعنايت حق و همت بهاء ولد ما مؤيد و غالبيم و درياسى چمن ارزنجان لشكر خود را قرار داد ؛ همانا كه چند روز محاربه كردند ؛ روز پنجم از ناگاه باد سعادت و ظفر از مهب انفاس اولياء اللّه تعالى بوزيد و از طرف لشكر رومى گردوخاك را در طرف لشكر