تخطي إلى المحتوى الرئيسي

اخبار سلاجقه روم ( به انضمام مختصر سلجوقنامه ابن بيبي ) ( فارسى ) — صفحة 488

مساهمون:

ص٤٨٨
نتوانست نمودن ، سينه‌اش كه سفينهء عزت بود درياء غموم شد شكم صدف مثال او چون ناف آهو كفيده گشت ، رقم بيت الحيوتش بىحروف سعود آسمانى چون صفر ميان‌تهى شد ، طينتش چون عهد غوانى منفسخ گشت . مزاجش چون طراوت جوانى تفسير پذيرفت يك سال تمام در آن صعوبت و شدت چنان بسر برد كه روزش بشب مارگزيدهء بىفرياد مىماند و شبش بروز ديدهء كور مادرزاد . عاقبت مرغ روحش را در آن قفص تن پر و بال بشكست ، آتش تزلزل و اختلال در خرمن سلطنتش افتاد ، آفتاب خسرويش منكسف شد ، ماه دولتش بر فلك جهاندارى محاق گرفت و روز تازگى جهانش بپايان آمد . نكته : هر طلوعى را زوالى و هر شرفى را وباليست ، روزگار دون هركه را بدستى جلوه كند بديگر دست رسوا گرداند ، هرچه بامداد بدهد شبانگاه باز ستاند هرچه بنهد بردارد و هرچه برافروزد نگون كند ، عاقبت وام جهان باز داد و مهرهء جان او از ششدر اين تخت نرد باشكونه بيرون برد .

ذكر وزارت صاحب لاكوشى

درين مدت صاحب لاكوشى با امير آغاچرى نام بوزارت روم آمد و از حكم يرليغ بآلتو نتمغا موشح موامره داشت كه از تخوم ارزن الروم تا ساحل انطاليه و از ساحل سينوب تا حدود دياربكر حكومت ممالك به دو تفويض فرموده بودند و در موامره التزامات ناصواب متضمن تكليفات ما لا يطاق رعيت نموده . القصه مدتى با آغاچرى كروفرى نمود و از سيورغاميشها و نوازش علم و نقاره داشت ، مىخواست كه بدبدبهء علم و دمدمهء نقاره رونقى انگيزد و چارهء حال و مال و توفير و توقير كند ، چون چارهء حسن تدبير با علم و نقاره قرين نبود بيچاره ماند و تدارك اختلال هيچ حال نتوانست كردن . فى الجمله آغاچرى را ايرينجين التفات نكرد و تمكين نداد بدان سبب رنجش نمود و بتظلم عزم درگاه و دادگاه عبوديت حضرت اعلى اعلاه اللّه كرد تا مگر تقويتى يابد و باز خواستى فرمايند ، آنجا نيز مددى و معاونتى كه مستلزم تمكين و تقويت او باشد بر وفق ارادت خود نيافت اما به جهت ناموس و غرض خود به تجديد حكمى حاصل كرد و باز آمد مؤثر نيامد ، هيهات شكسته كى شود باز درست ، فى الجمله صاحب لاكوشى چون فتور ايلچى خود ديد از وى اعراض كرد و خود را بر فتراك دولت ايرينجين بست و هرچه بحيلت و خديعت از ولايات كسب مىكرد با ايرينجين بمناصفه در ميان مىنهاد و آغاچرى از دور بلافايده تعبير زمان مىكرد ، چون عاجز و مأيوس ماند ترك احمد لاكوشى كرد و خايب و خاسر بازگشت و باد در دست خاك بر دنبال عمل كرد . صاحب لاكوشى مدتى دست و پاى زد و بوق و ناى بر كار كرد بوق و ناى بىحسن خلق و رأى تدبير صايب جز صداء ميان‌تهى صفايى ننمود و ثمرهء نداد ، و رونق و طراوتش بذبول و نحول بدل شد . عقلا گفته‌اند كه دل سلطان تن است هر وقت كه بند احسان بر دل نهند جوارح تبع آن باشد . بدان سبب نفس انسان مسخر شود اما چون