محمولات بىقيمت فراشخانه بسهو برده و طوق و ستام زرين و اوانى كه از خون مظلومان و مساكين بدست آورده بودند پاىمال گذاشته ، در يك دست ستام و بالدم و حزام پنج هزار عدد طرف زرين بعدد در قلم آمد و يك طوق زرين به وزن يك هزار و دويست مثقال بود و مناطق و غيره . فى الجمله او را از محفوظهء بركوب منكوب گرفته بييلاق آبشغا آوردند و بعد از فحص و بحث يرغوى هركسى را به شرط عمل خود جزا دادند و حجاب بدكردار در دام قتل افتادند و سلطانرا با اتابك قراحصارى با زمره اسار بانواع خسار باردو بردند و از آنهمه اموال كه بدان خزى و نكال كه از مردم قوى و ضعيف الحال ستده بود جز مظالم و و بال در دست او چيزى نماند . القصه سيد حمزه را كوكب اشراف از سبب اسراف كه در مال اشراف كرده بود در احتراق افتاد و جماعت متظلمان كه آتش در جان ايشان بر باد داده و طائفهء را كه دماغ از كيد مكيدت و بوى غايلت آكنده شده بود و از شومى غضب و تعدى از وطن مهجور مانده از غبن آن تكاليف دست از ريش گيسوى كثيف او باز نمىداشتند .
عاقبت سلطان علاء الدين كيقباد و وفات اتابك قراحصارى و مجير الدين اميرشاه .
القصه سلطان علاء الدين را كيف ما كان باردو بردند ، بعد از بحث و فحص و يرغو خواستند كه حكم سياست بر او رانند ، در آخر در حمايت شاهزاده دختر هولاجو در تأديب بر چوبى چند اختصار نمودند و رقم عفو بر جريدهء جريمهء او كشيدند و حكم يرليغ در باب سلطنت بنام سلطان غياث الدين مسعود نفاذ يافت ، و سلطان علاء الدين را بموجب حكم باصفهان فرستادند و آنجا بوجه معيشتى كه مصارف ما يحتاج او تعيين كرده بودند قناعت نموده بود ، عاقبت در مجلس باندك سقط اللسان از زخم كارد حريفى از حرفاء سوء المجلس بناء عمرش خرابى گرفت و صحيفهء زندگانى درنوشت . اتابك قراحصارى چند نوبت سر از چنبر هلاك جهانيده بود ، اگرچه بتيغ ياسا خلاص يافت اما هم عاقبت بىداديها كه كرده بود گريبان عمرش گرفت و بمرضى مزمن گرفتار گشت و على اسؤ الحال و اضيق المنال درگذشت .
نكته : هر نفسى را غايتى محدود است و امدى معلوم ، چون امد ايشان نيز بتجديد پيوست ماه جاه آن سلطنت ناگاه در محاق افتاد و وصل آن بفراق بدل شد و وعد بوعيد . القصه آن سال در اين حواديث و كوارث بسر آمد ، چون دولت سلطان علاء الدين سپرى شد علاء الدين صاحب در خدمت آبشغا مكانت و منزلت وزيرانه يافت و برسم الغ بتيكجى مستقل و مستبد گشت تا وقت دخول . . . درين سال مجير الدين امير شاه عزم اردو جزم كرد ، همينكه قدم از دائرهء مركز روم بيرون نهاد نكبات و نازلات سماوى چون دائره پيرامون او درگرفت دولت رفعتش روى در تراجع نهاد ، كوكب طالعش بدرجهء و بال رسيد ، عاقبت دست تصرف انتقاض دامن انقراض او گرفت ، اگر همه حاتم طى بود زمانه بساط وجود او نيز طى كرد و در قراباغ اران