تخطي إلى المحتوى الرئيسي

اخبار سلاجقه روم ( به انضمام مختصر سلجوقنامه ابن بيبي ) ( فارسى ) — صفحة 491

مساهمون:

ص٤٩١
ولد شنكيت بىموجبى بىآنكه از او زحمتى بخلق رسد بر سر آن قلعه رفت و در حصار گرفت بعد از آن خرابى بسيار چون ظفر نيافت بازگشت ، ولد ممرش بعد از مدتى تا بعصيان موسوم نشود به شهر آمد و در جوار مسجدى نزول كرد ، ولد شنكيت همچنان باختيال بفعلهاء دروغ و بهتان چنان كه از على ملك كرده بود از او نيز بر كار كرد تا بدان اختيال و افتعال او ايرينجين انفعال يافت و در نفس او چنان كه شرائط اسلام است آن خصلت نبود كه اگر سخنى شنوند و فعلى كنند تا هر دو خصم را مقابل بكند بر قول مجرد يك خصم حكم روا ندارند ، فى الجمله در حالتى كه اصحاب او متفرق بودند جمعيت كرد و بر سر او رفت و محاربت نمود ، ولد ممرش چون بىمدد و معاون و اصحاب قوت مقاومت نداشت در مسجد گريخت تا مگر ببركت مسجد باشد كه امان يابد ، شنكيت بىدين آتش در مسجد زد ولد ممرش از تابش آن لهب كه آن ابو لهب افروخته بود از مسجد بدرآمد و در آن صدمت مكر و حيلت بقتل رفت ، فى الجمله مدت يك ماه نقود و اجناس و انبارهاء او كه در شهر بود بعضى بغارت بردند و بعضى نقل كردند ، آخر الامر نايب و معتمد او را تعذيب نمودند تا دفينهء كه در باطن ايوبحصار داشت چهار بستو زر و سيم مسكوك بود چنان كه دو استر حمل بيش بود تصرف كرد . القصه مجموع متروكات گويند كه نقد و جنس و خيول با مبلغ سيصد هزار عدد مىانجامد ، بعد از حق السكوت ايلچى ايرينجين محقرى مختصر بايرينجين فرستاد و باقى آن جمله مال را پاى مال كرد و به خاك فروبرد ، چنان كه آب به آب برنيامد آن بدبخت بخيل از غايت امساك از آن مال تمتعى نيافت و به هيچ خيرى صرف نكرد و جمله روزى دشمن شوم شد . قضيهء ديگر : بعد از وقوع اين وقايع قرب صد نفر از اعيان و معارف آقسرا و ائمه و شيوخ و ورثهء مقتولان تا بييلاق يبنلو از ظلم و تعدى ولد شنكيت به خدمت ايرينجين بتظلم رفتند ، ولد شنگيت از همان اموال نهب و غارت محقر در وجه زبان‌بند ايرينجين صرف كرد ، با آن همه ظلم مسلم داشت و داد هيچ مظلومى نداد و آن همه اعيان و معارف مأيوس و منكوب معاودت نمودند . القصه ايرينجين بعد از وقوع اين وقايع عزم عبوديت حضرت كرد ، سيور غاميشى يافته و بتجديد احكام حاصل كرد عودت نمود و آن سال در نكيسار قشلاق كرد و مال نكيسار و متوجهات آن بملكيت ببهانهء كه شرح آن مطول است بدست فروگرفت و مقررات شهر چنان بشدت و عنف در حصول آورد كه مجموع متوجهات و رسوم مالكى بمقررى كه كرده بودند وفا نمىكرد ، مالك دست تعلق و تصرف از ملك خود باز مىداشت تا مگر خلاص يابد و محصلان دون دست از ريش و گريبان او باز نمىداشتند تا بدان سبب آن سال ولايت روى به خرابى نهاد . فى الجمله چون خلق بيچاره را چارهء ديگر نبود التجا به حضرت خالق جل ذكره كردند . چون همت مظلومان بر قلع آن ظالم مصروف بود عهد آن مملكت نيز بسر آمد و دولت پادشاه اولجاتيو بانقضا و غبار انتقال و زوال بر چهره آن جلالت و سلطنت نشست و او نيز رحلت نمود . ( ص 301 - 310 )
اخبار سلاجقه روم ( به انضمام مختصر سلجوقنامه ابن بيبي ) ( فارسى ) — صفحة 491 | محمد جواد مشكور