تخطي إلى المحتوى الرئيسي

اخبار سلاجقه روم ( به انضمام مختصر سلجوقنامه ابن بيبي ) ( فارسى ) — صفحة 487

مساهمون:

ص٤٨٧
درگذشت و دور فلك بساط احسان و كرم او درنوشت .

قتل نظام الدين يحيى ابن خواجه وجيه خراسانى

هم درين تاريخ بود و سبب آنكه در روم خبط بسيار و تصرفات ناسزاوار نموده و به نظر خطابين تحكمات ناصواب رانده چنان كه پيش از اين ذكر آن رفته است ، چون آن قضايا كما هى در حضرت اعلى اعلا اللّه بموقف عرض رسانيدند و در وقت يرغو خصمان رومى از هر سو قضيهء نمودند و در سؤالات معارضات خصوم روم از جواب قضاياى مذموم قاصر ماند و تظلم اولاد شرف الدين عبد الرحمن مستوفى مظلوم با آن معارضات مضموم شد ، در راه همدان به صد هزار درد و دريغ سر در سر تيغ كرد و جهت اغراض و اطماع دنياء دون از دين برآمد ، لعبى دغا باخت و عاقبت مهره در ششدر قتل انداخت و سرى كه درو انواع مايهء سرورى بود وداع تن كرد و چون به آتش آب روى خود ريخته بود با خاك تيره برابر گشت .

وصول سلطان غياث الدين مسعود

القصه سال سنه احدى و سبعمايه بسر آمد تا وقت دخول سنه اثنى و سبعمائه درين سال سلطنت روم بر سلطان غياث الدين مسعود به حكم يرليغ مقرر شد و آفتاب طالعش از كسوف عزلت انجلا يافت و بعواطف و عوارف حضرت اعلى مخصوص گشت و از جانب موصل بجانب روم نهضت فرمود و بمستقر سرير سلطنت پيوست ، وزيرش كماكان صاحب علاء الدين بود و حاكم مملكت ترك و تاجيك آبشغا در مصالح ممالك اجتهاد مىنمودند تا وقت دخول سنه ثلاث و سبعمايه هجريه ، در آن سال ولد جاهى در قلعهء دولحصار كه ميان نكيده و آقسراست دست استيلا برآورد و قدم در راه عصيان نهاد ، اكثر ضياع ولايت از جوانب در تصرف گرفت ، رعايا از صدمات او در صدد انزعاج افتادند . آبشغا با سلطان مسعود و علاء الدين صاحب و ديگر امرا با لشكر جرار بر سر آن قلعه رفتند و در محاصرت مدت يك ماه منجنيق بر كار داشتند و كار بر متمردان قلعه دشوار شد ، چون هنوز از آشوب ايشان مدتى باقى مانده بود و اجل نرسيده باخبار مختلف كه از طرف اردو منتشر شد موانع پيش آمد و از سر قلعه برخاستند و آن مصلحت مهمل ماند . ( ص 278 - 295 )

وفات سلطان غياث الدين مسعود

درين مدت سلطان مسعود را علتى نامحدود مزمن از افلاج و غيره بر مزاج مستولى گشت و به امتداد ايام پيوست ، قواى نفسانى او از نطق و ذوق و لمس و قبض و بسط جمله از حركات بازماند ، اگر خود همه جمشيد روزگار بود چون دولت پشت برو مىكرد جفاء فلك گردنكش را كه ضحاك‌وار دو مارپيشه بر گردن دارد طاقت نداشت و باز خم بازوى حوادث پايدارى