با آنهمه كه « حرام على المسلم ماله و دمه » در حق اهل ذمت وارد است آن بيچاره را در ميدان بردند و چون گوى سرگردان در ضرب صولجان انداختند و هيمه آوردند كه برافروزند و نفس آن بيچاره را بدان آتش بسوزند ، تا از آن محنت عذاب اليم كه در دنيا از عقوبات حميم جحيم مشاهده كرده بود هرچه داشت از رطب و يابس و نقد و جنس از قليل و كثير جهت خلاص نفس خود درباخت و جان از عذاب حرق بجهانيد . فى الجمله بر همين شيوهء ذميم بىاصل و اساس بمحروسهء سيواس آمد و در ماه رمضان كه ابواب جنان مفتوح باشد عذاب جحيم و عقاب اليم حميم بخلق نمودند و دماء و فروج مسلمانان كه محقون بود هبا و هدر كردند و اعراض و عروض خلايق كه مصون بود در ضيعت و قيعت افتاد ، از امارات تزلزل آن سلطنت يكى آن بود كه در ماه رمضان بشرايط آن قيام ننمود و در روزى كه شب آن ليلة القدر بود اكثر اوقات و ساعات آن روز در ميدان بگوى باختن و اسب تاختن بسر برد و چون در آن كر و فر و حركات بىحدومر كرد عطش بر او غالب شد در افطار روزه بين الظهر و العصر مبادرت نمود ، و در ميدان عشرت كه مستلزم عسرت او بود على ملاء الناس در اكل و شرب در زاويهء ميدان مبالغت فزود ، و از بىقيمتى قدر آنچنان روز عزيز و شب شريف ندانست و پنداشت كه روزه مىشكند ندانست كه بيخ دولت خود مىكند و بدان شرب گمان برد كه تسكين عطش مىكند تصور نكرد كه خاك بر دنبال اقبال خود مىكند و آبروى حشمت مىبرد و آتش سخط مىافزود . نكته : رعيت را مدارا نمودن ظلم و معصيت وقتى ميسر شود كه قدم پادشاه بر جاده عدل و عبادت مستقيم باشد . چون پادشاه از غايت ظلم و معصيت ظالم از مظلوم فرق نكند و روز عزيز و شب قدر از هفتم شوال باز نداند و به جهت يك ساعته لذت كه بمذاق او رسد حرارت و وخامت عاقبت آن انديشه نكند از اتباع و اشياع او چه توقع توان داشتن . القصه شرر آن نايرهء ظلم پيش از وصول سلطان بولايت دانشمنديه مثل توقات و سائر بقاع متطائر گشت ، و صورت آن حال چنان بود كه سيد حمزه را به تحصيل مصادرات و قسمات و تكليفات ناواجب بر موجب فرامين موقع بولايات دانشمنديه فرستاده بود و مال مسلمانان از تحصيل و جمع او به محصلان خراسانى بدكردار و مغولان تبهكار بىثبات و سداد حواله كرده و او از سر نفس امارة بالسوء بهر منزل كه نزول مىكرد و خط « فجعلنا عاليها سافلها » بر خطهء آن ديار و دمن مىكشيد و بهر مرحله كه مىرسيد و بهر راهى كه مىگذشت و در هر فرسنگى خرسنگ حادثه پيش ميداشت ، چنان كه رهروان فلك از شومى آن ديده برهم مىزدند تا به انسان چه رسد ، در هر شهرى كه رحل اقامت فرومىنهادند چندان سنگ تفرقه در قنديل مجامع مقيمان مىانداخت و بر بساط عمل مهرهء دغل مىباخت كه از جلاء وطن دود از دلهاء خلق برمىآمد نه از روزنها ، هيچ كسى در آن ولايت نماند كه از جام تصدى او شربت تعدى نچشيد و از آغاز و انجام حوالات او مقاسات نافرجام نكشيد . فى الجمله آن لئيم راخست بر نفس خبيث و طبيعت ذميم چنان غالب بود كه اگر خود همه عظام رميم بودى از كاسهء يتيم سوداى كاس طعام حميم داشتى . حرص شوم
اخبار سلاجقه روم ( به انضمام مختصر سلجوقنامه ابن بيبي ) ( فارسى ) — صفحة 483
مساهمون: محمد جواد مشكور
ص٤٨٣