تخطي إلى المحتوى الرئيسي

اخبار سلاجقه روم ( به انضمام مختصر سلجوقنامه ابن بيبي ) ( فارسى ) — صفحة 480

مساهمون:

ص٤٨٠
حاضر بودند افتاد و جوانب راه و بيشهء ساميسون گوشه‌بگوشه طلب داشتند و گرفتار گشت و معترف شد كه باعث و محرض او بر آن قتل نظام الدين يحيى بوده است . اصحاب عبد الرحمن آن ملعون را بزارى قصاص كردند و طعمهء كلاب شد ، عبد الرحمن مدت ده روز در آن جراحت حركة المذبوحى نمود و بهر نوع جراحان مداواتى كردند ، چون زخم از آن قبيل نبود كه اصلاح‌پذير باشد دوران بر او نبخشود و چراغ عمرش بدان جراحت فرومرد . در آن روزى چند كه از انفاس او چيزى باقى بود هنوز اميدى داشت كه گردون بر او ببخشايد و نهنگ اجلش از مسند صدارت نربايد ، همت بر انتقام نظام الدين يحيى مصروف ميداشت و تدبيرى ميكرد كه بامراء مملكت چه نويسد و اقتصاص آن چگونه طلبد ، مدتى رقم استيفا بر جريدهء عمال و اعمال ولايات كشيد و همان روز كه روز عمرش بشب رسيده بود شب خيالش بروز نرسيد .

خروج سولميش نوبت ديگر

درين سال چون سولميش را در روم كار از سلك نظام بدرافتاده بود و جان از چنبر قضا جهانيده بديار شام پيوسته بود ، ناگاه چون متقاضى اجل گريبان عمرش گرفت از ديار شام عودت نمود و خروج كرد ، از ديار سيس گذر كرد و آوازهء چهل هزار سوار كه از آغچه دربند بدرميآيد در عرصهء ممالك انداخت و لعبى فاسد ميباخت ، تا بدان سبب شورشى در اطراف اوج برانگيخت و خوارج در آن جوانب بهم برآمدند . هر حيله‌جويى فتنه‌انگيز بزعم آنكه در عقب آن مقدمه لشكر شام خواهد پيوستن ، دست در شاخ فتنه زد . در آقسرا بعضى از نواب كه بوصول او استبشار نمودند عاقبت آن تمنا دام خزى و نكال و عقدهء خسارت و و بال ايشان گشت . سعد كوسه كه دبيرپيشه و دفاترى قديم ديوان سلطنت روم بود در آن آوازه بحركات ناواجب سر بباد داد و ايام بملتمس او وفا نكرد . فى الجمله عاقبت چون دبدبهء او دروغ بود بىفروغ ماند و نقش كلى كه بر ديوار زده بود اثر نكرد . شورشى كه از خوارج اوج ظاهر شده بود تسكين يافت ، مفسدان از متابعت او اعراض كردند ، تدبير مهرب او و تعيين مطلب او از ملك روم غير ولايت غرغروم نبود ، مدتى در آن ناحيت چون گوى در خم چوگان قضا سرگردان ماند ، چون عضادهء نداشت قلادهء ادبار در گردنش افتاد و از آنجا بجانب انكوريه رفت ، در آن طرف نه مقام مقر يافت نه راه مفر و در دست سپهداران انكوريه ناگاه گرفتار گشت و شنارهء بقاء او سياه شد و از آنجا در قيد اسار به جانب اردو بردند و در ديار عراق بدست مسببان ستيزه‌كار باز دادند تا خون او هدر كردند و آنهمه شورش و فتنه و فساد او هبا شد و آفتاب عمرش كه باصفرار رسيده بود در گرداب ظلمت افتاد و جان بقابض ارواح سپرد . ( ص 239 - 271 )