تخطي إلى المحتوى الرئيسي

اخبار سلاجقه روم ( به انضمام مختصر سلجوقنامه ابن بيبي ) ( فارسى ) — صفحة 481

مساهمون:

ص٤٨١

آمدن سلطان علاء الدين بن فرامرز نوبت دوم بسلطنت روم

در آن حالت كه قازان از مراحل ديار شام درين حادثه به جانب دياربكر و موصل عودت نمود سلطان علاء الدين بن فرامرز از آشوب سولميش شوم ، از ممالك روم غيبت نموده بود و متوجه حضرت عبوديت گشته ، در ديار ربيعه بر سبيل استقبال شرف عبوديت حضرت دريافت و پادشاه آن استقبال را در آن حالت نوعى از اقبال و وفادارى علاء الدين تصور نمود بدان سبب كرامت و عاطفت بىنهايت دربارهء او ارزانى داشت و عارفتى كه وراى آن رتبتى ديگر تصور نتوان كرد و ممالك را از تخوم ارزن الروم تا ساحل انطاليه و از حدود دياربكر تا ساحل سينوب بر وى مسلم داشت ، و يرليغ در آن باب بنفاذ پيوست و به تزويج دختر شاه‌زاده هولاجو تبجيل و تعظيم و اعزاز و تكريم تمام يافت . مناصب كه مقرر داشتند : مجير الدين اميرشاه اگرچه در آن خدمت حاضر نبود نيابت سلطنت كماكان بر وى مقرر گذاشتند ، چه امور مملكت روم بىوجود تدبير و تقويت او تمشيت نمييافت و خود واسطهء عقد سلطنت او بود ، وزارت بر صاحب علاء الدين ساوى كه استعداد آن منصب عالى داشت ارزانى فرمودند . اتابك مجد الدين قاضى قراحصارى كه از تبه‌كارى قضاء مبرم بود و بىآنكه در نهاد او علمى موفور باشد خود را بفنون علم مشهور كرده بود و بطريق زرق و ريا بدعوى علم كيميا به حضرت عليا قربت يافته و خود را مهندس قواعد و قوانين اشيا نموده و نظرى داشت كوته و خطابين كه هيچ تيرى از كمان فكرت او بر هدف صواب نمىآمد ، مستوفى ناصر الدين محمد بود كه اگرچه مستوفى پيشهء ديرينه بود و با سياقت آشنايى داشت اما ادراك تحقيق در تنقيح آن بيگانه بود و ضابطهء كامل نداشت ، باشراف ممالك سيد شرف الدين حمزه علوى بموجب حكم موسوم و منسوب شد كه نه دمى داشت در فتوت و نه قدمى در مروت بلكه سبعى بود آدمىصورت كه هزار سك درنده در زبان داشت و هزار گرگ خونخواره در شكم . القصه سلطان در چنان اهتمام پادشاهانه بطنطنهء خسروانه از خيل و حشم و كوس و سنجق و بيرق و علم از حدود رأس العين اجازت انصراف يافته بجانب دياربكر نهضت فرمود و بتقرير و تدبير اتابك قراحصارى ناجنس و ديگر پيش‌كاران سلطان از جادهء استقامت عدالت و انصاف انحراف نمود و هر خصلتى حميده كه در طبيعت شديدهء او بود بمصاحبت قراحصارى و سيد حمزه كه مادهء بدكارى بود بصفات ذميمه بدل شد ، تا بدان سبب دست بىمسامحتى و استطالت در خون و اموال مسلمانان دراز كرد و بار بدمجاملتى و پاى بى - معاملتى بر گردن حاجتمندان نهاد . جماعتى اراذلهء شرذمه از هر طايفهء كه بفساد موصوف بودند به نسبت حواشى سلطنت باد غرور در سر كردند و از هر طرف مىشتافتند و همه چون نقاب قلاب كيسهء ذخيرهء مظلومان مىشكافتند . چون بمحروسهء خرتپرت رسيدند سيد مجد الدين قاضى آنجايگاه بود و الحق مردى بود صاحب فضيلت كه شرف نسبت و انتما بخاندان مطهر نبوت داشت در تبحر علوم يگانهء زمانه و در قواعد علم تفسير و رسوم مواعظ و تذكير متكلمى بىنظير ، بتهمت