القصه ، شرف الدين عبد الرحمن مستوفى در وقت وصول نظام الدين يحيى مدتى با او مصاحب بود ، چون حل و عقد بىنظام و نقض و ابرام بىاهتمام او مشاهده كرد از مجاورت او جهت صيانت عرض خويش تجانب نمود و بانواب و اصحاب او ( الصمت و لا مجاورة الجهال ) را كار بست ، و به خدمت مجير الدين اميرشاه پيوست . و از طريق توقات عزم ساميسون كردند و آنجايگاه چنان كه پيش از اين ذكر رفته است بمصالح ساميسون و تبديل سكه و دفع مسعود بگ متصرف سينوب مشغول شدند ، چون در پردهء قضاء تقدير الهى را حادثهء مخفى بود و ايشان از آن غافل در ساحل ساميسون رحل اقامت فرونهادند و به ترتيب سفن و جوارى و تفرج بحارى و برارى سواحل از خط و ترحال منازل و مراحل برآسودند . بر كنار آن دريا كه پايانش چون دور آسمان بىپايان است باميد صلاح حال و استصلاح مال تعبير زمان ميكردند و بلعل و عسى روز بشب ميرسانيدند . القصه چون شرف الدين عبد الرحمن بر حقيقت تصرفات و محاسبات و مكاشفات مصادرات نظام الدين يحيى از نقير و قطمير اطلاع يافت آن جمله منكرات او بتحرير رسانيد . از حدت آن منقولات آتش حقد و كينه در دل او برافروخت تا اندكاندك انتقام آن از تنور خاطرش مشعله برآورد . در ما بين ايشان عداوت و كدورت ظاهر گردانيد ، نظام الدين يحيى به جهت دفع او شخصى را از اوباش خراسان بلك رندى را از مردهء طواغيت و فجرهء ملاحدهء الموت ببهانهء دار الضرب ساميسون بريختن خون عبد الرحمن روان كرد ، و آن سگصفت آدمىصورت بمواعيد و تعهدات او از نقود و اجناس مغرور شد . فى الجمله آن مفسد بساميسون آمد و ببهانهء عيار سكه در خدمت شرف الدين عبد الرحمن ملازمت نمود و بدان ملازمت ترحيب و نوازش تمام يافت ، قهستانى ملحد به خون او تشنه و او بمصاحبت قهستانى مستأنس ، عبد الرحمن با آن همه دقت نظر كه از مقام اقامت استكشاف اقصا بلاد مينمود و بر غوامض اسرار ملك اطلاع مييافت از مارى كه در كنار داشت بىخبر بود تا شبى از شبها كه چهرهء شب از دودهء ظلمت رقم گرفت آن ملعون نميدانست كه اگر ساكنان وثاق دريچهء احداق بسته بود فلك به صد هزار نظر نظارهء آن لعب ايستاده است ، از چنبر ديدبانان قدر بيرون نتواند بست . در نيم شب دريتاق او درآمد و بر بالين آن خفتهء خواب غفلت بايستاد و تيغى در آن ظلمت شب بر چهرهء روشن او راند چنان كه تا قفا بشكافت و بر عقب آن زخمى ديگر زده بود كه بتقدير الهى در جنب آن زخم اول چنان آمد كه ما بين جراحتين غير يك سرمويى تفاوت بيش نبود كه اگر كسى بجهد جميل خواستى كه در روشنى روز بتأمل و تدبر بسيار تيغ را بدان صورت وضع كند كه آنچنان مقارن افتد كه نتوانستى ، بعد از فراغ از آن زخم از ان يتاق بيرون جست و پنداشت كه از راهزنان قضا و قدر تواند رست و خون ناحق دامنش نخواهد گرفت .
فى الجمله پيش از آنكه پرده صبح دريده شود پردهء قاتل و مقتول دريده شد و ولوله در خيل و حشم مجير الدين اميرشاه و زمرهء فرنگان ساميسون و نواب ولايات كه در آن خطه
اخبار سلاجقه روم ( به انضمام مختصر سلجوقنامه ابن بيبي ) ( فارسى ) — صفحة 479
مساهمون: محمد جواد مشكور
ص٤٧٩