سلطنت علاء الدين كيقباد بن فرامرز بن كيكاوس
القصه درين سال چون سلطان مسعود در همدان مانده اجازت انصراف نيافت سلطنت بر علاء الدين كيقباد بن فرامرز بن كيكاوس برادرزادهء سلطان مسعود بتدبير و ترتيب صدر الدين خالدى صاحب ديوان مقرر داشتند و در آن باب حكم يرليغ بنفاذ پيوست ، صاحب شمس الدين احمد لاكوشى بوزارت موسوم شد باميد آنكه كسر مالى كه در عمارت تبريز يافته بود از مال روم جبر آن كند بانواع توفيرات التزام نمود ، منصب استيفا بر عبد العزيزنامى مقرر داشتند كه جهالت آن مجهول بغايتى بود كه بىآنكه مساحت دو گز زمين داند خواستى كه نقيضهء مجسطى سازد و عقدهء مشكلات ابو معشر گشايد . روزگار دونپرور كسى را باستيفا موسوم كرد كه نه قوت بنان داشت و تحرير و نه قدرت بيان و تقرير . القصه باينجار بامارت و بجخور بايالت در صحبت سلطان علاء الدين عزم روم كردند ، محمد بك پروانه و جمال الدين صاحب و كمال الدين تفليسى و شرف الدين عثمان هنوز در آن قبض و بسط رفيعت بودند و در آن رفيعت بتدبير فاسد باد مى - پيمودند ، بعد خراب البصره شيوهء مدارا و طريق مواسا پيش گرفتند و با مجير الدين اميرشاه از در عذر درآمدند ، چون داغ عنفشان لافى محله بود مرهم لطفشان در مركز الفت قرار نمى - گرفت ، وقتى از نكتهء « من حسنت مداراته كان فى ذمة السلامة » انتباه يافتند كه كار از دست رفته بود . ( ص 235 - 236 )
خروج سولميش
سولميش درين مدت در روم خروج كرد و كمر طغيان بر ميان بست و بدست تمرد و عصيان مشارع امارت خود مكدر گردانيد ، باستعدادى مختصر و شوكت مستعار ما حضر آرزوى جهاندارى باستقلال در دل گرفت ، با ضعف بنجشك همآشيانگى باز طلبيد و چون تاركتان در مهتاب افتاد ، از تيرهرايى آب دولت جيحونصفت را به چشمه كل خواست كه بازگرداند .
از مفسدان سپاه و كارداران كوتهنظر تباهكار طائفهء از عواقب امور بىخبر باد هواجس نفسانى و وساوس شيطانى در دماغ او دميدند ، جماعتى كه چشم و گوش دل ايشان بداغ « فعموا و صموا » موسوم بود چشم و گوش دل او نيز فروبستند خصوصا قاضى آقسرا و برادر او كه در آن فترت فتن زمام تسخير و تذليل بدست ارادت او دادند و به قصد انتزاع ملك جمعيت لشكر ساخت و چون ديوانگان بىخبر سنگى در چاه ممالك انداخت . باينجار و بجخور با لشكرى كه در اهتمام ايشان بود بدفع او قيام نمودند ، در آن اقدام دولتشان يارى نداد از مقاومت قاصر ماندند ، با هزار گونه درد و دريغ علف تير و تيغ شدند و چون عمرشان با آخر آمده بود وداع دنيا كردند . الدنيا دول لكل قوم يوم . القصه بواسطه هلاك باينجار و دمار بجخور ، سولميش غالب شد و دست استيلا برآورد ، مكتوبات متضمن اخبار اراجيف و قسمات و تكاليف بولايات