تخطي إلى المحتوى الرئيسي

اخبار سلاجقه روم ( به انضمام مختصر سلجوقنامه ابن بيبي ) ( فارسى ) — صفحة 457

مساهمون:

ص٤٥٧
فتور و قصور او در آن سرگردانى منتفى گشت ، هر وقت بجوانب مىفرستاد و با هركسى دم ( الصلح خير ) مىزد ( لان فى الصلح تأخير الآجال و تحقيق الآمال ) ، چون به هيچ حيلتى و شيوهء آبى بر روى كار خود نياورد و از اتراك مددى نيافت ، مدتى ( كالذئب ان تمكن نشب و ان طلب هرب ) در قلق و اضطراب چون گرگ دام‌دريده و از جان شيرين طمع بريده روزگار بسر مىبرد ، عاقبت چون امن و امان نيافت از اماكن و مواطن اتراك خسيس بديار كفار سيس پيوست و از التجاء فاسد بمواثيق مسلمانان اعتبار نگرفت و از تيره راى اعتبار بر وفاء كفار كرد و بمعاهد ايشان اعتضاد فزود ، خود آن تصور فاحش دام بلا و عقدهء و بال او شد ، ( فر من المطر و قعد تحت الميزاب بل خرج من البئر و وقع فى الكنيف ) ، تكفور سيس بر قول و قرار پرتلبيس ثبات ننمود و او را در آن ولايت نه مقام داد و نه به طرف شام راهش گشاد و عاقبت او را در قيد حكم خويش آورد و در صحبت مؤكلان خود باردو فرستاد تا دولتش قائد مرادات بود حكم راند و از اطراف ممالك آتش فتنهء او مىنشاند ، چون سعادت از وى برگشت و آب دولت در جوى مرادش تيره شد و زمانش به آخر آمد دوروزمانه بساط عمر و جاهش برافشاند و در ميدان تبريز شكوفهء امانى او بتندباد اجل بر خاك ريختند و بتيغ قهر خاك و جل بر سرش بيختند ، اموال و اجناس و اسباب تجمل او و خيل و حشم او كه در روم مالامال بود جمله در آن تلاطم بلا و سيلاب اهوال قضا بتاراج رفت و آن همه مواشى چون هبادر هوا متلاشى گشت .

ذكر احوال سلطان مسعود

چون عاقبت آن متابعت كه با بالتو بود نامحمود بود و تقلب احوال خويش در آن محاربت مشاهده كرد و در آن ورطهء داروگير كه سئوال مبارزان به حكم تيغ و تير بود و او چون مرغ بىخبر به آب زن اختيار كرده و چون ماهى عاشق تابه شده چون مدت اجلش سپرى نشده بود از آن مضايق حيرت و مخالب عقاب وحشت كه عرصهء فراخ جهان بر چشم او و حشم تنگ شده بود اسباب امتعه و نقود خزينه و آنچه بود از دواب در معرض هرج‌ومرج بر باد رفت و چون مال درباختند و جان بساحل نجات انداختند ، هركرا متقاضى اجل گريبان عمر گرفته بود ناكام گردن رضا بخنجر قضا داد و سلطان با فوجى از حشم صبر را كار بست و چون از صدمت آن طوفان بليت بسلامت نفس خلاص يافت و سفينهء عمرش در آن امواج اذيت بر جودى صبر قرار گرفت ، و در چنان حالتى كه مهرهء تفكرش بر قطع تدبر در ششدر تحير بود ميان خوف و رجا بوجود آن خييت و خشيت كه درافتاده بود هم باز سعادتش تلقين مىكرد ، گر بشتابى هنوز جان دارد دل ، با چهرهء غبارگرفتهء وحشت با هزارگونه تردد و دهشت كمر غدر بر ميان بست و به خدمت قتلغشاه پيوست و بر سبيل اعتذار بر قدم استغفار بايستاد ، متابعت بالتو چون از سر اضطرار بود و اختيارى نبود عذر آن تخلف كه بتكلف بود بقبول مشفوع گشت و مسموع داشتند و رقم عفو بر جريدهء عمل او كشيدند . نكته : بهترين خاصيتى و خوبترين خصلتى ملوك جهاندار