تخطي إلى المحتوى الرئيسي

اخبار سلاجقه روم ( به انضمام مختصر سلجوقنامه ابن بيبي ) ( فارسى ) — صفحة 454

مساهمون:

ص٤٥٤
و امرا را نيز از عزيمت به بندگى منع فرمود ، سلطان مسعود در دام عشوهء او افتاد و متابعت ارادت او نمود و بدانچه اختيار او بود به حكم قضا كرها لا طوعا رضا داد ، آرى چه توان كرد ، دستى كه نتوان بريد بوسه بايد دادن . القصه تردد ايلچيان بطلب بالتو متواتر شد و چندانكه در استحضار او مبالغت بيشتر ميفرمودند او در تهاون تقاعد و تعلل بيشتر مىنمود ، و چندانكه يرليغ بانذار او در آن اعراض ارسال ميكردند او بطريق اعتذار پيش ميآمد ، احداث زمانه در قلع او بفتنه مشغول و او بتحريض پيشكاران مجهول بتدبير كارهاء ناصواب روزگار ضايع ميكرد و بتعويق فاسد متربص دواير انقلابى ميبود تا مگر بتغيير زمان خود را از چنبر قضا برهاند . به هيچ حال نصيحت عقل قبول نكرد ، چون عهدهء انتهاض او بعقدهء انتقاض انجاميد در عين مخالفت و مين موافقت متحير فروماند ، نه راه شدن نه روى اندر بودن ، عاقبت نقش انديشهء عزيمت اردو از لوح ضمير به كلى محو كرد و راى او بر تخلف و تقاعد قرار گرفت و شريان پريشانى در اسرهء پيشانى او پيدا گشت . مؤلف گويد : فضل نامتناهى الهى مدد كرد كه بمشاورت راى و استخارت آراى ثاقب مجير الدين اميرشاه از تقاعد او تباعد نمود و ما جمله اصحاب از دايرهء تخلف او بتكلف بيرون آمديم و از معرض و بر اميد استيناف حكم عزم مصمم گردانيديم ، پندارى كه آن حسن تدبير و انديشهء تحذير مناسب فالى بود موافق و مقالى بود صادق كه با وحى همبرى ميكرد كه از سمت اتصالات آن كواكب وحشت روى برتافتيم و سوى برج شرف و اوج خورشيد سعادت شتافتيم و عزم عبوديت حضرت مصمم داديم . فى الجمله باتفاق جمله قدم در راه موافقت نهاديم و بىتردد مرافقت از سر اخلاص روانه شديم . القصه بالتو از سر غرور كاسه انديشهء فاسد بدل راه داد و آن همه اسباب نعمت و عشرت بدمدمهء ديو بر خود منغص گردانيد و آن ظلوم غشوم باستقبال شكر نعم بكفران طغيان نمود . القصه جد و اجتهاد كه هركرا استعداد جهاندارى باشد جهت رواج كار خود متابع كار خود گرداند ، بدان سبب سلطان مسعود را از عزم اردو منع كرد و قهرا و جبرا و كرها لا طوعا مصاحب خويش گردانيد ، و اگرچه سلطانرا ارادت صادق نبود و در آن باب كاره بود در ضمن آن صورت خوف و خطر مشاهده ميكرد ، اما باستشارت حجاب نااهل رسم آن عزيمت سهل گرفت و و بسخن ارشاد حواشى طاغى بمصاحبت باغى رضا داد . بيشتر فساد كار ملوك از پيش‌كاران مفلوك مىباشد كه از وكيل بد تباه گردد كار ، بيت :
تا نباشى حرف بىخردان * كه نكوكار بد شود ز بدان
فى الجمله سلطان اگر همه شير بود از اشتر دلى بافسون و دغدغهء كليلهء چند در صدد موافقت بالتو بر راه حيله افتاد دل بر موافقت نهاد ، بالتو را چون فكر صايب و راى واثق نبود و تدبيرش موافق و مطابق زمانه نيامد و به نظر اعتبار در مستقبل حال و مال صورت منفعت مطاوعت و نقش مضرت معاندت نديد از حقيقت ( فتفشلوا و تذهب ريحكم ) غافل ماند .