اشتردلى هر دمدمهء كه اصحاب چون دمنه و كليله دربار حكومت او مىبستند قبول مىكرد و بزخارف اقوال و افعال فريفته مىشد و در آن تحييل و تسويل منهيان تغيير و تبديل عقال غفلت چشمبند عقل او كردند تا بهر سو كه رنگى آميخت در شباك هلاك آويخت .
فى الجمله روزى از اول بامداد كه بتيغ صبح پردهء ظلمت شب بردريدند و سرادقات روز را طناب نور دركشيدند ، بالتو تيغ تسلط بركشيد و آيين و ترتيب ديوان نهادن و حساب مال ملك خواستن و دادن دام كرد و او چون در طمع دانه از دام اصطلام غافل بود بر سبيل حكومت و امارت بديوانگاه بتفحص مصالح ولايت تقدم نمود ، بالتو و عرب و ديگر جماعت كه در آن شور و شغب متفق بودند كمين مكر برگشودند و صولتى چنان صعب نمودند كه گفتى كه بحر اخضر جوشاناند يا رعد ابر خروشان كه از ترجم رمح شهابشكل سواران روى روز روشن سياه كرده بودند و بتبديد شمل و تفريق جمع او پيرامن بارگاه و جوانب ديوانگاه فروگرفتند و چون دايره كرد مركز نقطهء او درآمدند و حسام انتقام از نيام غضب نقض و ابرام بركشيدند خود از وقوع اجل و هيبت آن و جل خشيت آن قشل بغايتى بود كه بىدستبرد ضربت تيغ جان از قالب بدن بيرون مىجست . و در آن ميان وجود تغاچار پندارى كه قارورهء اثير بود كه از تير زمهرير بشكست يا خود نقش كرهء زمهرير كه از وقدهء برق بپژمرد ، اگرچه از غايت شكوه چون كوهى بود صعب كه سالها بود كه از صدمات عرادهء رعد باك نداشت ، و زمانها بود كه از منجيق صواعق حوادث خلل نيافته ، ناگاه چون درختى كه از مايهء نداوت بىنصيب مانده باشد گرد ذبول بر چهرهء دولتش نشست و نهال ابهت و ابهتش بىبرگوبار مانده و آن همه اتباع و اشياع كه بر هر صوبى كه عنان عزيمت معطوف مىگردانيد صد هزار سوار چون سايه بر عقب او مىرفتند ، چون دولت از وى روى برتافت از هيچ آفريده مددى نيافت .
فى الجمله او نيز قدم در كوى عدم نهاد و پندارى كه حكم نايم بود كه بيك نفس انقضا يافت يا ظل غمام بود كه بيك دم زايل گشت ، هريك از گوشهء نعرهء بيچاره برداشتند و رقم ( كان لم ثعن بالامس ) بر صحيفهء حالش نگاشتند . فى الجمله آن سال درين واقعه بسر رفت ، سال ديگر كه حوادث روى نمود همان تغاچار حادثهء نصيب حالت بالتو شد .
نكبت و حادثهء بالتو
اگرچه بالتو بر تجارب ايام و وقوف بر مقادير حشم و سپاه و دقايق سپهدارى و حقايق جهاندارى رسوم پسنديده داشت و در محافظت اطراف روم و ثغور آن سدى متين و ركن مبين بود ، اما چون خذلانش دامنگير شد و اقبال پشت بر وى كرد دست از عبوديت پادشاه بازداشت و سر بگريبان عصيان برآورد . و به تو همى فاسد و تمناء كاسد روى از صوب صواب برتافت و بخيالى فاحش كه بحواشى خاطر او متطرق كشته بود هر اساسى كه در امور ممالك مىنهاد جمله در عين خطا و خطر بود و چون بنفس خود از عبوديت پادشاه اعراض كرد سلطان مسعود