معارضان ملك زبان طعن دراز كردند ، خلق از كثرت قسمات و تواتر تكليفات فرياد برآوردند ، كاى خانه برانداز مسلمانان تويى .
نكته : صاحب دولتى كه بر منصبى دست يابد بايد كه در جميع امور سهولت پيشه كند و بدام احتيال و شدت بار صعوبت اغتيال بر جان خلق ننهد ، تا ثمرهء نيكوكارى و ذخيرهء نيكنامى او گردد .
از تقدم صاحب فخر الدين رومى و تعقيب فخر الدين قزوينى نكتهء ( الا خير شر ) در افواه افتاد . فى الجمله وزير بايد كه شب در تفكر مصلحت رعيت باشد و روز در نفاذ آن بسر برد ، او روز در جر منفعت مصادرات و عوارضات فاسد بود و شب در تفكر اداء قروضات بدين شيوه تدبير در عمارت بلاد و حفظ عباد چه رشاد و سداد صورت بندد ، مؤلف گويد كه اكثر مستخرجان را كه بولايتى به جهت تعيين قانون منسوب و موسوم مىگردانيد چنان از قواعد و قوانين بىخبر بودند و در امور ديوانى بكر العمل كه چون بديوان رجوع مىكردند نسختى كه مىآوردند چنان مخبط و متروك بود كه جزيه كه باب اعظم قوانين روم است در قلم ايشان رقمى يافت نمىشد و چون از بعضى كتاب استفسار مىرفت مىپرسيد كه جزيه چه باشد ، لاجرم بدين شيوه حصافت و خبرت هيچ مقرر ديوانى در مركز خود قرار نگرفت .
انقسام ممالك روم بر عهدهء صاحب قزوينى و مجير الدين اميرشاه
فى الجمله مجير الدين اميرشاه در اثناء آن حالت كه كارها از حد اعتدال بدرافتاد و از هرجومرج مال ترت و مرت شد و دل مشغله ميكرد كه آن ماكر واجب آن ديد كه ولايت روم را به دو قسمت كنند تا جلادت و خرابى و عمارت از هر طرفى كه صورت بندد متصرف آن به جواب آن قيام نمايد ، امراى مغول نيز اينقرار مستحسن داشتند ، صاحب قزوينى از قيصريه تا حدود ولايات اوج كه از حصهء سلطان عز الدين بود اختيار كرد و با ايجى تتغاول كه از امراء بزرگ اردو بود و به حكم يرليغ به امارت روم موسوم شده ببلوك خود بدررفت ، مجير الدين ولايت دانشمنديه را از سيواس و توقات تا قسطمونيه و سواحل سينوب و ساميسون كه نصيب سلطان ركن الدين بود قبول كرد و با طولاداى كه يرغوجىء بزرگ اردو بود بدان جوانب عزيمت نمود و در مدتى كه در آن اطراف بود قواعد و قوانين بر اصل نهاد و اموال موفور گشت و آن جوانب معمور شد . و هيچ خللى در آن ولايات بمال و ملك راه نيافت . فخر الدين قزوينى كه متابع رأى برادران و ديگر اصحاب بود چون در آن بلوك خويش ميدان خالى يافت تجاسر نمود و جماعتى از اصحاب و اتباع او كه از سرهنگى بسپهسالارى و از ديلمگى به ملكى پيوسته چون مانعى و زاجرى نداشتند طريق خبط و اختزال سپردند و دست تمرد در شاخ زدند و هر يكى در مطبخ دماغ ديگ سودايى پخت و برحسب تمناء خود به استبداد راى تيره تصرفى نمود .
البستان كله كرفس شد ، از هر جانبى مردم بدنفس دست تداول برآوردند ،