حكمى كه بتقييد اكابر داشتند بموقف عرض رسانيدند و در اهانت و خلافت وزراء معزول هرچه ممكن بود از دنائت طبع و لوم نفس تقديم داشتند ، كسانى را كه من جميع الوجوه از جرايم برى الساحه بودند بمجاورت صاحب جنايت در ورطهء صدمت آوردند . فى الجمله رقبهء صاحب قزوينى و مجير الدين نائب را در ربقهء تقيد آوردند ، اما قيد صاحب قزوينى چون پيمانهء او پر شده بود ، سبب زوال او گشت و قيد مجير الدين چون در امان حق بود جل ذكره و دولت عمر باقى حفظ كردگارش واقى گشت و در ضمن آن واقعه از روى برأت ساحت عافيت كرامت و راحت يافت .
القصه اولاد قلاوز فتنهاندوز بدآموز بمظاهرت بغدى ايلچى دست در دامن تعدى زدند ، مواد فساد طبيعت ايشان محكم شد اما به التزام فاسد بازار عملشان كاسد كشت ، چون عامل و معزول و عالم و مجهول و سمين و مهزول جمله در يك سلك كشيدند و ميان نيك و بد فرق نكردند در هواى نفس غبار هوان بر چهرهء منصبشان نشست .
سماقار اميرى بود عادل و يرغوجى كامل چون مشاهده كرد كه عنان عدالت از دست دادهاند و قدم از جادهء صلاح بيرون نهاده در قطع مواد فساد ايشان به قدر امكان اجتهاد نمود و چون در باب استرداد املاك روم نيز حكم آورده بودند بغض ايشان در دلهاء خاص و عام جاى گرفت و چون سماقار در آن باب به دفع ايشان اجتهاد مينمود محبت او در دل خلق مى - افزود ، ارباب املاك چنان گليم ارتكاب در آب انداختند و سوداء آن در دل گرفتند چنان كه خواستند كه اجزاء آن گندم نمايان جوفروش را با تعدى متجزا گردانند ، چون استعداد آن منصب خطير نداشتند بىاستبداد آلت شغل كارى نتوانستند كردن و در اندك زمان مهرهء عجز باز چيدند و چون بر سبيل تعدى تصدى عمل نمودند روح فلاح و نجاح نديدند ، پسر قلاوز روزى چند چون برف كه در صحرا نشيند بنشست و بدم سردى كه نمود از آن كار طرفى بر نبست و چون باد كه بر دشت گذرد روزگار صحيفهء كروفر درنوشت و درگذشت . القصه صاحب قزوينى و مجير الدين اميرشاه در صحبت كوچبه با ديگر اصحاب از حاكم و محكوم و خادم و مخدوم با ديگر رسل از روم عزم اردو كردند . اگرچه كوچبه ايلچى كه بتقليد ايشان موسوم بود نور ايمان نداشت اما بوجود كفر طبعش بر مكارم اخلاق مجبول بود و بر موجب ارادت و مصلحت ايشان در رفتن تعجيل نمىنمود و حكم ( العجلة من الشيطان و تأنى من الرحمن ) را كار بسته بود و بتوقف و تصبر يك منزل دو منزل كرد و در هر شهرى ببهانهء اقامت واجب ميدانست تا مگر بواسطهء تأنى فرجى روى نمايد و بشارت فرحى برسد . فى الجمله تا بييلاق الاطاغ كه مقام درد و داغ يرغو خواست بودن خدم و حواشى مجير الدين چون جوزا كه علاقه حمايل فلك است بلكه چون عنقود ثريا قدم از دايرهء خدمت او بيرون نهادند و اتباع و اشياع صاحب قزوينى كه همه چون نقش ديوار صورت بىمعنى بودند بلكه از بددلى در وقت منفعت تصرفات عمل دل شكر پيرامن او مجتمع بودند و چنان مينمودند كه
اخبار سلاجقه روم ( به انضمام مختصر سلجوقنامه ابن بيبي ) ( فارسى ) — صفحة 445
مساهمون: محمد جواد مشكور
ص٤٤٥