ظاهر ولايت ارمناك را تاختن كردند و غنايم و اسير بىشمار و نقود و اجناس و مواشى بسيار سلب كردند و بموضع ييلاق عودت نمودند .
فتح و فتوح سلطان غياث الدين كيخسرو در دفع جمرى
چون شاهزاده از قونيه عودت فرمود جمرى لعين در ولايت اوج با امراى اتراك دست استيلا برآوردند و در آن ولايات آغاز سلطنت كردند و فرامين فاسد بجوانب فرستادند و نوبت پنجگانه زدند و چهره طاعت به خاك عصيان چنان آلوده كردند و روى موافقت بسواد مخالفت چنان سياه گردانيدند كه تا شب زمانه آبستن حوادث است ، هرگز بچنان ايام فتنه نزاده است ، آخر الامر شاهزاده خواست كه بنفسه با لشكر بر سر ايشان رود ، صاحب فخر الدين توكل بر فضل ربانى نموده و نصب العين خاطر خويش گردانيد و شاهزاده را از سر اعتقاد خالص از آن عزم بازداشت كه مبادا كه بواسطه لشكر ولايت بسم ستور از عامر و غامر خراب و يباب شود و بنفس خود با سلطان غياث الدين بدفع جمرى التزام نمود و توكلا على اللّه تعالى با سلطان و حواشى از ولايت دانشمنديه به جانب انكوريه بدرآمدند و آنجا مدت يك ماه بتدبير جمعيت لشكر مشغول شدند و عاقبت با جمعيت لشكر مسلمان كه از كثرت آن در مداخل و مشارب زمين و حوش و سباع را مضارب و مهارب متعذر بود متوجه بجانب اوج بدفع جمرى لعين چون ثواقب بر اثر شياطين روانه شدند ، امراء و سرلشكران و رؤسا و معتبران و عموم متجنده و سپهداران ممالك از تخوم دياربكر تا حدود انكوريه متابعت سلطان اصيل نمودند و از آنجا تا بقراحصار دوله كه در آن ايام مقر جمرى و لشكر طاغى آنجا بود هيچ جايى توقف ننمودند و در حوالى قرا حصار در مصادفت جمرى التقاء مقابلت و مقاتلت و اتفاق مصاف افتاد و تيغ آبدار خون خوار كه خلقى بسيار و از هر جنس طائفهء بىشمار در صحراى معركه طعمه كلاب و سباع و وحوش و طيور شدند و مدتها از مقتولان سباع را سماطى بر مايده و كلاب را بساط پرفايده گسترده بود ، روزگار كه مفرق احباب و ممزق اصحابست به زخم تيغ و تير رسايل آن جمع مريد از صغير و كبير بتدمير رسانيدند و وسائط آن قوم از نقير و قطمير بتقبير پيوست . مردهء شياطين الانس كه از جمله جنود آن عفريت ناجنس بودند و جمله مستعد طوارق فتن ناگاه از حوادث محن چون شوارد آمال در مخارم سهول و جبال متفرق شدند و مورد صفاء جمرى متبطل متكدر گشت ، سزاى بدكردارى او چون گره ريسمان گرد او درآمد ، بتوهم سود فاسد دنيا رأس المال آخرت زيان كرد تا عاقبت ، فى الجمله در دار و گير آن محاربت در قيد خسار و اسار بكمند قهر گرفتار شد و بزندگى پوست از سرش تا پاى بيرون كردند ، چون دعوى بىمعنى او مثل ميان پياز پوستكنده بود مىخواست كه چون گل در پوست خنده زند ، لاجرم از پردهدرى رسوا شد و پوست آن مخذول پركاه كردند و بر مركبى بر همان صورت زندگى نشاندند و شهر به شهر در ممالك روم جهت اعتبار مدعيان كذاب تا عبرت اولو الالباب گردانيدند ، در آن باب فتحنامه