از اركان دولت خالى ماند ، بيشتر بناهاء عالى گردونفرساى خراب شد ، و اكثر دفاين خزاين امرا معلوك عرضهء انتهاب و اغتصاب گشت ، دوران روزگار بر در و ديوار اماكن و مساكن اكابر و اكارم اين بيت فروميخواند .
آن مصر مملكت كه تو ديدى خراب شد * و آن نيل مكرمت كه شنيدى سراب شد
هر آفتابى كه از آسمان وزارت و هر كوكبى كه از برج امارت طلوع كرده بود در عقدهء ذنب و هبوط راجع و منكثف گشت ، هر روز ميمنه و ميسره راست مىكردند و بهر جانبى قلب و جناحى مىآراستند . فى الجمله در اثناء آن نوازل قزلحميد كه از زمرهء مقاطعهداران بعضى بلاد روم بود و سالى چند آقسرا در ضمان او بوده قرب چهار هزار سوار از اتراك و اعراب جمع كرد و بر سر آقسرا آمد ، باتصال كوكيى هرچه منحوستر و به نظر عداوتى هرچه منكوستر و طالع اخترى از برج شرف راجع و در درج و دقايق انحطاط و هبوط موبل به شهر درآمد و سه روز اقامت كرد ، در آن سه روز چندان مال به زور قسمت كرد و چندان غرامت بر جان خلق نهاد و شيوهء غصب و غارت پيش گرفت كه روز سپيد از خوف و خشيت و بيم سطوت او بر چشم خلق سياه شد ، در چنين حالت بىآنكه از وصول شاهزاده قنقرتاى خبرى باشد يا از امراء مغول اثرى و اتراك بحل و عقد و قبض و بسط و غارت و نهب مشغول ، فوجى مغول در ولايت ايوبحصار پيرامن رباط خواجه مسعود برسم قراولى پيدا شدند ، نفرى چند را كه غارت كرده بودند آمدند و از وصول لشكر مغول خبر دادند ، قزلحميد باور نداشت و شنگيت آقسرايى لحافدوز پيشكار و قابض مال و معتمد قزلحميد شده بود و تقرير مىكرد كه از مغول در جهان نه اثر مانده است و نه خبر ، آن جماعت سپاهياناند كه غرس الدين امير الصيد جمع كرده است از ايوبحصار و سالمه در صورت و كسوهء مغول بدفع قزلحميد آمده تا بتقرير آن مجهول مشئوم آن رعيت بيچاره را كه از مغول خبر داده بودند وقتى از قتل امان دادند كه از زخم ضرب چوب و چماق به حال مرگ رسيده بودند تا بدين غفلت و بىبصارتى قزلحميد با لشكرى كه داشت به راه دوبوتهء آقسرا بيرون رفت ، و بر لشكر خود اختصار ننمود تمامت اهالى شهر را از مفارده و محترفه چنان حشر داد كردن و بيرون داد بردن كه هركه باز مىماند دكان او غارت مىكردند ، و چون از دو بوتهء آقسرا درگذشت در پيرامن چشمهء حسام طغرايى نزول كرد تا كيفيت و كميت آن لشكر تحقيق كند و محترفه باعتماد آنكه امير الصيدست كه بدان حوالى آمده است بازارگاهى آراستند و از اول بامداد تا وقت صلوة العصر بفراغت بىانديشه و خوف مترصد بودند كه كميت لشكر امير الصيد معلوم كنند ، قضا از يمين و يسار در كمين كين و خلق بيچاره سر بدكان رواس و گندم بدكان هراس برده و مهره در ششدر انداخته و غافل از آنكه ناگاه از اين طاس سرنگون چه مهره بيرون افتد و نقشبند گردون چه نقش نمايد و از پردهء غيب چه لعب گشايد ، جآء القضا عمى البصر ، اشكو الى اللّه العمى ، شعر :
بيچاره آدمى كه فروماندهايست سخت * در مات خانهء قدر و ششدر و قضا