مغول و تاجيك جمله روزى اتراك بىباك شد ، و قد قيل چون در آن مدخل مخرجى نيافت مدتى در آن طرف در حيص بيص عدوان در حبس اتراك عاجز و حيران ماند و انهزام و قصور و فتور او سبب استعلا و استيلاء اتراك شد و مادهء تمرد خوارج آن بود و از سر آن حركت ناصواب و تدبير فاسد گستاخ شدند ، امين الدين ميكائيل نائب السلطنه باشارت و استصواب شاهزاده و نوينان به جهت سد آن خلل و اصلاح افساد آن عمل از موضع قشلاق دلوجه بجانب لارنده انتهاض نمود ، اگرچه بدر الدين ختنى بواسطهء وصول او بدانطرف خلاص يافت اما هر تدبيرى كه مقدور بشر بود و هر جد و جهدى كه در وسع طاقت گنجيد در مطاوعت اتراك تقديم داشت مفيد نيامد ، و هر مبالغتى كه در طريق مدافعت ايشان بود سودمند نشد . القصه هنوز اين خروج التيام نيافته و مهرهء آن فساد از ششدر غوغاء اتراك بيرون نيفتاده و تدارك آن در سلك صلاح انتظام نيافته كه جماعتى ديگر از اتراك اوج قافلهء فرنگزده بودند و اموال و نقود و اجناس بسيار غارت كرده ، خواجه يونس خال پروانه در آن زمان امير السواحل بود به جهت اخذ اموال فرنگ بر سر آن اتراك رفت او نيز به صلح راضى نشد ، بعد از قال و قيل و مقابلت و مقاتلت بسيار او نيز شكست يافت و خيول و اسلحه و امتعه و علم و نقارهء او جمله بدست اتراك افتاد ، شوكت قرامانيان بدان حركت زيادت گشت ، اتراك از جوانب بدين سبب گستاخ شدند و دست استيلا برآوردند و روزبروز تمرد و تغلب ايشان تزايد مىپذيرفت و بفنون حيل و صروف دغل زمان به زمان قوت مىگرفتند و استيلا و استعلاء ايشان مترادف و متضاعف مىگشت و بهرجايى كه ولايتى در تصرف مىگرفتند انتزاع آن بسرلشكران ميسر نمىشد ، چون امين الدين ميكائيل و باقى سروران از تدارك مفاسد قاصر ماندند بقونيه رفت و آنجا قشلاق كرد و مترصد مىبود كه چون شدت و نداوت زمستان بگذرد ، در خدمت پروانه و موكب نوينان بر همان طريق كه النجاق نوين درآمده بود بولايت اوج درآيند و آن ولايت را از متمردان پاك گردانند ، خود آن انديشه و تمنا برحسب ارادت دست نداد ، آتشى را كه تقدير الهى برفروزد به آب درياها نتوان فرونشاند ، سيلابى كه قهر لم يزلى انگيزد بتدبير كافهء خلايق سد آن خلل ممكن نكرد ، لاجرم سالهاست كه اطراف ممالك شوريده مىدارند و از مرارت كاس يأس ايشان ترياق در مذاق خلق زهر مىشود و از خشونت و سطوت شورش ايشان هيچ طرفى مأمون و محروس نيست .
ذكر دخول سلطان بيبارس بديار روم و نهضت فرمودن پادشاه آباقا بدينجانب
القصه در فصل بهار سنه ست و سبعين و ستمايه ملك ظاهر پادشاه شام از آن ديار با لشكر بسيار چون عدد قطرات باران بىشمار خروج كرد ، توقو و توداون از قشلاق قيرشهر به طرف ابلستان روانه شدند و معين الدين پروانه نيز با لشكر تاجيك و غيره استصحاب نمودند ، چون بصحراء