كه مطابعت اولاد خطير نموده بودند از وضيع و شريف و صغير و كبير جوقجوق از اطراف مىآوردند و در باب آن آشوب و تشويش تفحص مىنمودند ، و پروانه گاه وساطت مىنمود و گاه دلالت مىكرد ، طائفهء را كه بر گناه خود اعتراف مىآوردند و بر انكار اصرار نمىنمودند رقم عفو بر جريدهء جرايم او مىكشيدند و هركه بطريق معاندت و مكابرت پيش مىآمد خرمن اميدش بر باد مىدادند و آنچه سزاى حال او بود در كنار او مىنهادند . مؤلف گويد : من نيز در آن ديوان قلمى داشته بودم و بر صحيفه آن دولت رقمى نگاشته ، اما چون آن متابعت كرها لا طوعا اضطرارى بود نه اختيارى ، و از تصرفات اموال مواضع چون ديگر جماعت طامع تعرضى نرسانيده بودم و من جميع الوجوه برى الساحه بودم و از آن خمير مفسدت فطيرى نيافته از آن ورطه المى نديده چون موى از خمير بيرون آمدم ، بفضل الهى از آن صدمت هايل بىملامت بسلامت بماندم .
ذكر خروج اتراك قرامان
القصه اولاد قرامان و اتراك اوج درين سال خروج كردند ، چون نخوت عصيان و نشوت طغيان در دماغ ايشان بيضه كرده بود و خوف مغول در دل ايشان قرار گرفته چون آن حادثهء خطرناك شرف الدين خطير حادث شد بضرورت مجال تخلف يافتند و سر از ربقهء طاعت برتافتند و از ارسال اموال و رسوم مقررات ديوانى تمرد نمودند ، بدر الدين ختنى كه سپهدار ولايت ارمناك بود بمدافعت و مقاومت اتراك قرامان كمر انتقام بر ميان بست ، و اگرچه پروانه رضا نداشت چون الحاح بسيار نمود باجازات توقو و توداون با هزارهء از لشكر مغول و مثل آن از تاجيك بر سر اولاد قرامان بدان ولايت رفت ، چون بلارنده رسيد اتراك ارمناك قصاد باستقبال فرستادند و ملتزم شدند كه در عوض عصيان وديت طغيان صد هزار دينار بخزانهء سلطان رسانند خاصهء سرلشكرى به تمام ادا نمايند ، بدر الدين ختنى از غرورى كه در سر داشت و اعتمادى كه بر جلادت خود مىنمود قبول نكرد و بر انديشهء زيادت دندان طمع در خون و مال ايشان تيز كرد و بر هتك استار ايشان رغبت نمود . حكما گفتهاند ( اعظم الخطايا محاربة من يطلب الصلح ) چون طريق سهولت نسپرد و راه تسلط گرفت كارش بصعوبت انجاميد و عزم بر آن جزم كرد كه سبيل نهب و غارت در آن ولايت درآيد و بىاحتياط در دربند كوكسو درآمد ، اتراك بىباك پذيرهء او شدند و در مقاومت بجان كوشيدند ، بدر الدين ختنى از مقاومت و مدافعت ايشان قاصر ماند و چون مستان طافح گوشهبگوشه مىرفت و چون كبوتر در مضراب رانده بود پاى مقصودش در خلاب عجز ماند و مهرهء مطلوبش در ششدر تحير افتاد ، بر آن جرأت ناصواب نادم گشت و بر آن حركت ناواجب خايب شد و ندامت سود نداشت و غرامت مفيد نيامد ، چون مرادش بحصول موصول نگشت و غنچهء آمالش در بستان امارت ناشكفته ماند بقلعهء از قلاع ارمناك متحصن گشت و از آنجا محصور شد و نقد و جنس و رطب و يابس و مراكب و اسلحهء لشكر