از آن ميانه بيرون جست و گمان برد كه مگر از آفت زمانه رست ، اما چون قضا در عقب او بود دست از دامنش باز داشت ، مىخواست كه بحصارى متحصن شود و به ركنى از اركان روم پناه برد و باعتماد عهد و ميثاقى كه باكوتوال قلعهء لولوه داشت و با او از سر وفاق در مصالح آن حصن اتفاق نموده و بعد از تقديم عمارت آن بقعه ذخيرهء آب و نان و ما يحتاج قوت بىنهايت مرتب آماده گردانيده ، در آن تزلزل و ولوله بر همان مقام لولوه كه اعتماد كلى بر آن داشت توجه نمود و صاحب قلعه او را راه داد و باعزاز نزول داد ، آن سرگشته پنداشت كه مخلصى و مقصدى يافته است و نمىدانست كه در دام بلا گرفتار شده است و ضرر او از همانجا خواهد بود كه اميد نفع دارد ، سابق الدين صاحب قلعه عهد و ميثاقى كه با او كرده بود وفا ننمود ، خود كدام وفا كه وفا در جهان چون سيمرغ ناميست بىنشان .
فى الجمله لشكر مغول در عقب او بنواحى لولوه رسيد كوتوال لولوه تا زحمتى از لشكر بولايت نرسد و دارگير بتطويل نينجامد بتعجيل تمام او را بدست مؤكلان بلا و مسببان لشكر قضا باز داد . فى الجمله او را گرفته بقشلاق شاهزاده قنغرتاى آوردند ، شاهزاده قنغرتاى و توقو و توداون در آن سال بقشلاق دلوجه اقامت كرده بودند ، شرف الدين خطير را آنجا آوردند ، روزى چند يرغو داشتند ميخواست كه جماعتى ديگر را نيز كه پيش از آن در آن تخلف با او دمى زده بودند و اتفاقى نموده در صدد يرغو درآرد بوعده و عشوهء پروانه كه در باب استخلاص او اميد داد فريفته شد . فى الجمله روزى چند درين خوف و رجا و صواب و خطا بسر رفت و كارداران بسيار را از اطراف آوردند و يرغو كردند اگرچه اموال و اسباب جمله بتاراج رفت و در آن هرجومرج خرجوبرج بىنهايت واقع شد ، اما بتدبير پروانه اگرچه مالشان تلف مىشد اما هيچ آفريده را بينى خونآلود نشد غير شرف الدين خطير كه در صدمت آن خطر و موج طوفان آن ورطه كه سيلاب قهر داشت بغرقاب فنا فرورفت ، مادام كه اقبال استقبال او مىنمود و سعادت مساعدت مىفزود كسوهء عهد دولتش مجدد بود و بساط مهد حشمتش ممهد ، چون ملك خيره گشت طريق غدر سپرد زوال بساحت كمال او راه يافت اقبال راه انتقال گرفت ، تدبير ضياء الدين برادرش كه بشام باستمداد لشكر رفته بود با تقدير ازلى راست نيامد به حكم ( المقدور كاين ) ، هر انديشه كه ضياء الدين در آن نموده بود برحسب ارادت او دست نداد ، پادشاه شام در وقت حاجت اهمال نمود و در معاضدت و مظاهرت مبادرت ننمود ، و آن تأخير فساد حال اين شورانگيزان شد ، بعد الواقعه تدبير تدارك مفيد نيامد ، چون سعادت طالعى بارادت طبيعى مواقق نيفتد بيچاره آدمى ضعيف به نيت چه چاره تواند كردن . فى الجمله در كشاكش آن حيرت و محنت و صدمت آن نكبت و بليت قصيدهء انشا كرده بود و بدست يكى از خدم تسليم كرده كه بضياء الدين رساند . اين يك بيت از آنجملست .
من رفتم و روزم بشب تيره بدل شد * انگار ضيا آمد و از شام سحر كرد
حوادث ساير كه در اين سال واقع شد : توقو و توداون در مدت ايام قشلاق جماعتى را