تخطي إلى المحتوى الرئيسي

اخبار سلاجقه روم ( به انضمام مختصر سلجوقنامه ابن بيبي ) ( فارسى ) — صفحة 421

مساهمون:

ص٤٢١
يافت و عزم اردو كرد . بعد ماهى شرف عبوديت حضرت پادشاه جهان آباقا دريافت و از نقود و اجناس خسروانه آنچه داشت جمله را در آن دكشيمشى بدل كرد و باز بعواطف مخصوص گشته ، آفتاب دولتش از كسوف و ماه مرادش از خسوف بدرآمد و آب رفته بجوى سعادتش باز آمد و به تجديد و تأكيد به حكم يرليغ سر از جيب وزارت برآورد و به مأمن مألوف رسيد . القصه باز احكام يرليغ بوزارت حاصل كرده با حصول مرادات رجوع كرد و دست در شاخ حكم زد و نهال اسيدش برومند شد و در منصب وزارت متمكن گشت ، صاحب مجد الدين محمد بوجود وزارت او استعفا طلبيده ، اما چون بىوجود او ديوان‌سراى سلطنت رونقى نداشت و بمنصب استيفا رجوع كردن از اعلى باسفل بازگشتن مصلحت نبود ، منصب اتابكى بر آن نسق كه جلال الدين قراطاى داشت بنام او منشور بتوقيع پيوست و الحق سرورى بود صاحب فضيلت و سخاوت كه بازار فضل و كرمش گويى دكان عطار بود كه از آن جز نسيم رايحهء راحت بمشام خلق نمىرسيد ، يا حضرت رفيع و سدهء منيعش جرم آفتاب بود كه بازماندگان ظلمت حاجت را فيضان نور از مطالع آن بود ، وزيرى بود در علوم وافى بدرجهء مكانت صاحب عباد كافى رسيدهء كه هر نكته كه در حديقهء محاورت بر حدقهء سخن ايراد كردى از غايت دقت و عذوبت و لطافت هيچ كس را از اهل فصاحت و بلاغت قدرت جواب آن نبودى ، صاحب فضيلتى بود ذو الكتابتين كه در بسيط خافقين نظير نداشت ، درر عبارت او از غايت بلاغت بىنقيض بود و غرر كلمات از كمال فصاحت مستفيض ، مراسلات او در غايت اعجاز و انجاز بودى ، در آن وقت كه از وزارت معزول گشت و در مناصب تغيير و تبديل راه يافت هركسى كيفيت حال خود را تذكرهء به خدمت صاحب ديوان شمس الدين محمد جوينى كه صاحب ديوان بزرگ بود عرضه داشتند ، او مكتوبى بكلمهء چند مختصر موجز نوشته بود . القصه چون صاحب فخر الدين باز در وزارت شروع كرد و معين الدين پروانه را با او بتجديد و تأكيد عهد و ميثاقى رفت و در ما بين ايشان بىرعونت و مداهنت باز الفتى حاصل شد چنان كه نص كلام مجيدست . كه (
لَوْ أَنْفَقْتَ ما فِي الْأَرْضِ جَمِيعاً ما أَلَّفْتَ بَيْنَ قُلُوبِهِمْ وَ لكِنَّ اللَّهَ أَلَّفَ بَيْنَهُمْ
) ، فى الجمله باز حكم مملكت بر قاعده مستمر قرار گرفت و هركسى كه در آن منصبى كه بودند بدفع سحره عدوان موسىوار يد بيضا مينمود . امين الدين ميكائيل قونيه را مستقر نيابت سلطنت كرد . و الحق كوهى بود از حلم و وقار كه ملجاء و ملاذ اخيار و احرار جهان بود ، دلهاء جراحت رسيدگان را از عوارف مرهمى شافى و اصيل بود و خواطر محنت‌زدگانرا از عواطف علاجى كافى متواصل . جلال الدين مستوفى در آن زمان شرائط و قواعد استيفا بكمال رسانيد و او خود صدرى بود بصدق گفتار موصوف و بحسن كردار مبعوث ، صفات او بيت القصيدة مردمى ، ذات او سر جريدهء آزاد مردى ، خاك قدمش گويى از مروت سرشته بودند كه راه جز سوى مسكن كرم نمىبرد ، نتايج قلمش پندارى ثمرهء سعادت بود كه جز راه صواب نمىسپرد با حسن صورت لطف شمائلى