سلطان رفتند كه استقبال كند ، برغم آنكه نابشى به جهت مصالح روم بجانب اوج حركت نموده است ، سلطان از قونيه بر سبيل استقبال به آقسرا پيوست ، و چون نابشى بولايت ايوبحصار پيوست سلطان برسم استقبال از آقسرا بجانب قيرشهر بدرآمد پيش از آنكه با نابشى ملاقت افتد ، پروانه پيشتر آمد و در ما بين سلطان و او ماجرايى دردآميز و عتابى وحشتانگيز رفت و پروانه كلمات درشت در مواجهه با سلطان بىتحاشى بر كار كرد چنان كه سلطان متغير شد و با پروانه خطاب كرد كه ايجى مستى و يا محشوشى ، بجواب گفت ، آرى مرا افعال ناپسنديدهء تو مست و محشوش كرد ، ترا از قلعهء بردول من بدرآوردم و ترتيب سلطنت تو به ترتيب من تمشيت يافت ، بعد از تقدير الهى حق خدمت من نيكو نشناختى ، فى الجمله بعد از ملاقت نابشى سلطان تا بسراى خود بآقسرا آمد و صاحب فخر الدين على در موكب سلطان تا بسراى متابعت نمود و پروانه در موكب نابشى از بيرون شهر گذر كردند و بصحراء آب قلقل نزول فرمودند ، روز ديگر كه آفتاب جهانتاب هنوز سر از تتق افق برنياورده بود كه منهيان قضا و قدر كمين خطر برگشوده بودند و قراغلامان تشويش نابشى باستحضار سلطان ببهانهء طوى پروانه دعوت كردند و صاحب و امرا گفتند كه امروز سلطان را پيش نابشى رفتن واجبست كه پروانه طوى مىكند ، او نيز به جهت استرضاء نابشى برغبت سوار شد و اگر چه بدان علامات و امارات منهيان قضا و قدر در گوش هوش او فروخواندند كه بپاى خود ببلا ميروى تو بيچاره ، اما چون حجاب غفلت غشاوهء بصير عقل او بود هوش استماع نداشت و سخن سرى فهم نميكرد .
فى الجمله چون در آن عسرت در خرگاه عشرت نابشى درآمد با قداح شراب ناممزوج متواتر عيش بر او منغص گردانيدند ، چنان كه مست طافح شد و از بىخودى از دست رفت ، در آخر روز سمومى نيز با شراب صرف در قدح صرف كردند ، سلطان از تجرع آن كاس اجل در وحل افتاد و بيرون آمد و خواست كه باستفراغ دفع آن الم كند و از آنجا به شهر آيد مانع شدند و شب هم در آن منزل باز داشتند تا در آن مخيم عاقبت عمر او مختتم گشت و بامداد حجاب و منهيان آمدند و ببهانهء آنكه سلطانرا از خمار شراب مرضى حادث شده است ، جهت نقل مرقد سلطان محفهء ساختند و بجانب قونيه روانه شدند ، در آن زمان به حكم قضا آيت فنا بر صحيفهء عمر او نگاشت و آنقدر زمان كه مقدور عمر او بود سلطنت راند و مسببان قدر پيش از آن آمان ندادند ، و چون به حكم قضا و قدر درماند او نيز چون ديگران نماند . و هركرا از وضيع و شريف در وفات او در دل داشت آشكارا نمىتوانست كردن .
جلوس سلطان غياث الدين كيخسرو بن السلطان ركن الدين قلج ارسلان
بعد از وفات پدرش معين الدين پروانه با جمعيت اكابر و امرا و لشكر انبوه با نابشى بقونيه رفت و سلطان غياث الدين كيخسرو پسر سلطان ركن الدين را از مادرش بستد و در