تخطي إلى المحتوى الرئيسي

اخبار سلاجقه روم ( به انضمام مختصر سلجوقنامه ابن بيبي ) ( فارسى ) — صفحة 414

مساهمون:

ص٤١٤
ماند و بمظاهرت يكديگر مصالح ممالك منظوم ميگردانيدند و در اثناء اين حالات و در جوانب ممالك و اطراف شورشها ظاهر شد كه از واردات آن تدبير ملك چون چراغى بود كه در مقابلهء باد قرار نكند ثبات نداشت و در هر طرف آشوبى حادث گشت ، على بهادر در جانب انكوريه و كنكرى خروج كرد ، مدتى در آن طرف تزلزل افتاد عاقبت بشدت و زحمت بسيار منكوب شد ، پسر خرما روزى چند اطراف ولايت دانشمنديه فروگرفت و بجانب قسطمونيه نيز شورش انگيخت ، بتدبير او لشكر روم كه هجوم كردند شعلهء فتنه او نيز فرونشست ، اسد امير آخر در قلعهء سالمه درآمد و در جوانب آقسرا و ولايت فتنه و شورش انگيخت و با مدت شش ماه تمام مفسدت او قايم گشت ، امارت قيرشهر بنور الدين جاجا تفويض فرمودند با لشكر بر سر او آمد و مدتى محاصرت نمودند و او را از قلعه قلع كردند و خوارج كه متابعت او نموده بودند على حده بقتل رفتند .

ذكر ماجراى سلطان عز الدين كيكاوس بنزد فاسليوس

و اما سلطان عز الدين كيكاوس در آن تزلزل كه در ديار استنبول بود بدان پيوست كه دندان طمع در گرفتن آن ملك تيز كرد و بتدبير اغرلو امير آخر همت بر آن گماشت كه در سيران فرصت خلوت نگاه دارند و على حين غفلة من اهلها زخمى چند در كار ملك الروم كنند و آن ملك را جهت خود مستخلص گردانند و الحق تدبيرى صائب بود ، اما چون تقدير الهى با تدبير انسان مطابق نبود و موافق نيفتاد مركب تدبيرشان در سر درآمد و نقشى بود كه بر آب مىبستند و بادى بود كه بغربال مىپيمودند و از ميان ايشان آن سر فاش گشت ، الحديث ( كل سر جاوز الاثنين شاع ) ، ملك الروم از آن نقش‌بندى آگاهى يافت و از آن اعزاز و اكرام كه دربارهء سلطان مبذول داشته بود نادم گشت و از لشكر خود فوجى برگماشت تا سلطانرا گرفته بقلعهء ازقلاع آنجايگاه بردند و محبوس كردند و دست بقتل خواص دراز كردند ، اغرلو امير آخر بديرايا صوفيه پناه برد بسبب آنكه هر گناه‌كارى كه بدان دير پناه برد ايمن مىدارند از قتل ، اما چون از قتل امان دادند در دو چشم جهان‌بينش ميل كشيدند و باقى اصحابرا محبوس گردانيدند ، فى الجمله درين زمان عمهء سلطان در حبالهء بركه خان بود پادشاه را تحريض داد كه لشكر فرستد و سلطانرا از حبس فرنگ خلاص دهد ، بركه خان قتلغ ملك را از خواص كه پيش از آن از اردوء او برسالت بروم آمدهء بود با چند هزار سوار تمام برگ باستخلاص سلطان روانه كرد و الحق مرد كافى بود و كارديده و شجاع از راه ديار بكشتيها عبور كرد و چنان در شهر استنبول درآمد كه هيچ كس را از آمدن او خبر نبود و ناگاه بر سر آن قلعه رفت كه سلطان در آنجا بود و سلطانرا از اهل قلعه طلب داشت ، چون از ارادت و مطلوب او تمرد و ابا نمودند دست بقتل و نهب فرو داشت و آغاز سوختن ضياع و قطع اشجار ميوه كرد ، اهل قلعه بضرورت جهت دفع ضرر