تخطي إلى المحتوى الرئيسي

اخبار سلاجقه روم ( به انضمام مختصر سلجوقنامه ابن بيبي ) ( فارسى ) — صفحة 415

مساهمون:

ص٤١٥
سلطانرا با فرزندان و حواشى و خواص تسليم كردند ، قتلغ ملك از آنجا بر سر باقى محبوسان رفت و جمله را خلاص كرد و جمله اصحاب بهم بحسن تدبير از همان راه كه عبور نموده بود مراجعت نمود و سلطان چون بولايت قيرم درآمد عزم خدمت بركه نمود و بركه خان پادشاه مشفق بود و عنايتى تمام داشت و قرار داده بود كه چون سلطان برسد او را با لشكر بسيار اسباب او را ساخته كرده بملك خود باز فرستد ، چون سلطان بنزديك اردوى بركه رسيد آسمان سنگ نامرادى بر قنديل او زد و تير اميدش بر هدف مراد نيامد ، بركه خان ناگاه از دنيا رحلت نمود سلطان از وى خالى ماند و روزگار رقم ، ( كان لم تغن بالامس ) بر صحيفهء دولت او كشيد امراء آن مملكت در قدوم او تطير نمودند و بسبب وفات بركه خان مقدم او را نامبارك داشتند و او را از راه بازگردانيدند و فرمودند كه در خطهء قيرم كه بر خط استواء ساحل سينوب است با فرزندان اقامت كند و محصولات آن خطه در وجه خرج ما يحتاج او مستغرق گردانيدند ، سلطان چون عودت نمود و در آن بقعه توطن ساخت و اسباب تعيش خود بر متوجهات اين مواضع مستغرق گردانيد ، اوامر و نواهى و آئين و رسوم سلطنت بر عادت معهود سلاطين ماضى بوجود سلطان ركن الدين مستمر بود و اركان دولت مستقر با هنگام دخول سنه ثلاث و ستين و ستمايه . ( ص 71 - 77 )

ذكر احوال ركن الدين قلج ارسلان و سبب كشته شدن او

القصه آمدم باحوال سلطان ركن الدين پادشاهى شجاع بود و خوب‌روى و قد و قامتى باعتدال و چابكسوارى كه در فراز و نشيب نظير نداشت ، اما صاحب فراست نبود و ليكن چابكسوارى او به حدى بود كه با برده پايه نردبان سراى آقسرا را سوار بالا رفتى و سوار فرود آمدى چنان كه منع ميكردند وزرا كه خطايى حادث نشود التفات نمىنمود ، درين سال معين الدين پروانه به قصد فتح سينوب در جانب نكيسار و ساميسون به ترتيب و جمعيت لشكر مشغول بود و سلطان بهواى نفس و لهو و عشرت اوقات مستغرق گردانيده در آن غرور هم باستبداد راى خود و هم بتحريك خواص بداصل قصد بعضى امرا كرده تا بدان سبب خواطر اركان دولت از افعال ناصواب متنفر گشت ، اول كيرخايهء رومى كه خال سلطان عز الدين بود و دختر او در حبالهء تاج الدين حسين پسر صاحب فخر الدين على بود و سبب آنكه در آن مدت كه سلطان در قلعهء بردول محبوس بود و محافظت آن بقعه به دو مفوض بود دربارهء سلطان سعايتى نموده بود ، فرمود كه او را بقتل بردند و جثهء او طعمهء كلاب كردند ، صاحب و فرزندان او از آن حركت كه بغتة و فجاة طارى شد متوهم و متردد شدند ، لا سيما كه در آن ايام با صاحب فخر الدين خطابهاء عنيف و تهديد و تخويف صعب تقديم داشته بود و بر شرف الدين ابن الخطير كه سپهدار مملكت بود در واقعهء چند غضبى درشت رانده تا در آن خدمت بتوسط صاحب فخر الدين جريمهء او را به مبلغ دويست هزار عدد مصالحه كردند تا خلاص يافت و همچنان