خود داشت استعانت بعنايت حق جل ذكره نكرد و در وقت استماع آن خبر دست بر سينه زد و گفت باكى نيست آخر من اينجاام ، لاجرم چون با نانيت صورت خود را در آئينهء غرور ديد و غفلت حجاب بصيرت او شد ، اول كسى كه در پردهء پندار ماند و در قيد خزى و خسار افتاد او بود ، چنين گويند كه سلطان محمد در وقتى كه ايلچيان چنگيز خان نزد او آمدند و از راه تواضع رسالت رسانيدند او باعتماد كثرت لشكر و شوكت سلطنت و قوت عدت سخن بزرگ گفت تا به حدى كه گفت من همچنين نشسته بر تخت زمرهء حواشى و خدم را فرمايم كه آن لشكريانرا جمله طعمهء سگان كنند ، چون اين سخن بسمع چنگيز خان رسانيدند از سر تواضع از اسب فرود آمد و روى بر خاك نهاد و استعانت از حضرت ربوبيت كرد و گفت : اگر سلطان محمد را اعتماد بر لشكر است اعتماد من بر تنكرى است ، لاجرم چون تضرع و مسكنت نمود و پناه بدرگاه إله برد بر سلطان محمد ظفر يافت .
سلطان غياث الدين كيخسرو بر محاربت بايجو اقدام نمود و در كوسه طاغ التقاء فريقين شد ، پسر مظفر الدين محمود برادر ايلى پروانه كه سپهدار لشكر بود صبر نكرد كه لشكر باتفاق سلطان و ديگر امرا به ترتيب سوار شوند و بتدبر و تامل صواب آيين لشكر تقديم دارند و بر محاربت و مقاومت از سر غرور باستبداد خود لا غير اقدام نمود و چنين گويند كه از سرمستى بر زبان او سقط اللسانى رفت كه اگر خداى با ايشان است استغفر اللّه كه مرا با ديگر امرا احتياج نيست و بنفس خود لاغير بر لشكر مغول زد از شومى آن سخن بيهوده كه محض كفر بود شكست بر لشكر سلطان افتاد و سلطان بىمقابلگى با امرا منهزم شد و به مقصد دار الملك قونيه پيوست و او مجرد از آن جمله امرا در ورطهء هلاك افتاد لاغير در هر ورطه كه آدمى استعانت جز بعنايت غياث المستغيثين كند راه نجات بر وى بسته شود . نظام الدين پروانه را در آن قيد باردو ميبردند و در نواحى ارزن الروم بجوار حق پيوست . القصه چون دولت امارت خورشيد پروانه بسر آمد معين الدين پسر صاحب مهذب الدين على استقلال تمام يافت و منصب پروانگى به دو منتقل گشت و همچنان با وجود جهاندارى و سلطاننشانى آن اسم برو علم شد و چون بحسن تدبير و شهامت و اصابت راى پادشاهنشان بود آن اسم بر وى من حيث الرسم تسميه بود لا من حيث المعنى ، و الحق دوران زمان در هيچ عهدى مثل او بحشمت و وقار يگانهء نيافت و در هيچ مملكتى از فلك امارت چون او ببذل و احسان آفتابى نتافت ، باغ وجود از شبنم جود او سيراب بود و خانهء ظلم از نهب سطوت او خراب ، منظر او گوئى نظر نور الهى بود كه بر هركه سايه انداخت برومند شد مخبر او پندارى رابطه حشمت بود كه بوسيلت آن هيچ صاحبفضيلتى حاجتمند نشد ، لاجرم قلوب صدور و احرار و اكابر و اخيار به مهر او مائل بود و زبان فضلا و علما بمدح و ثناء او قايل تا به حدى كه او را حيوةبخش جهانيان خطاب ميكردند .
القصه بوجود سلطان ركن الدين معين الدين پروانه بحسن تدبير مهمات بايجو و لشكر او چنان تنظيم داد كه در ممالك و سلطنت خللى ظاهر نشد و كارداران كافى و سپهداران شجاع
اخبار سلاجقه روم ( به انضمام مختصر سلجوقنامه ابن بيبي ) ( فارسى ) — صفحة 410
مساهمون: محمد جواد مشكور
ص٤١٠