تخطي إلى المحتوى الرئيسي

اخبار سلاجقه روم ( به انضمام مختصر سلجوقنامه ابن بيبي ) ( فارسى ) — صفحة 407

مساهمون:

ص٤٠٧
برادران ، چون اين سودا در دماغ او نشاندند او را بر عزيمت راغب كردند ، نقشها برانگيختند و مقدمات نهادند ، چنان كه برادران نيز رفتن او به جهت مصالح ملك و دفع مفاسد بايجو كه نوبتى ديگر در اين ولايت آمده بود و خرابيها كرده واجب ديدند او را با تجمل بسيار و نقود و خزائن بىشمار روانه كردند ، چون بمحروسهء ارزن الروم پيوست آوازهء وصول بايجو با لشكر و ديگر امراء انكورك و خواجه نوين منتشر شد ، از ارزن الروم در باب ما يحتاج و ترتيب لشكر مغول نامهء بسلطان عز الدين نوشت برين نمط كه ذكر مىرود .

نامهء كه سلطان علاء الدين نوشت

ظل ظليل و رأفت بسيط خدايگان جهان داراى عالميان فرمانفرماى زمين و زمان سلطان سلاطين الشرق و الغرب اعلى اللّه شانه و اظهر فى الخافقين برهانه تا منقرض عالم تا بنده و فزاينده باد ، احكام پادشاهى ممهد و اعلام جهانبانى روز بروز مشيد و مرتفع و مستحكم باد لمحمد و آله ، بندهء كمينه بر عادت مستمر و قاعدهء مستقر بندگى مىرساند و بر رأى جهان آراى پادشاه جوانبخت اعز اللّه انصاره معروض ميدارد كه درين وقت از حضرت پادشاه روى زمين باتو ايلچيان آمده‌اند و نوين اعظم بايجو مىرسد و يرليغ آورده‌اند ، باقياتى زر كه بخزانهء پادشاه دادنى بود برسانند ، على الحقيقه اگر به زودى نخواهند رسانيدن در امور مملكت خللها افتد و اخراجات عظيم روى نمايد ، بتدارك آن مشغول بايد بودن تا ايلچيان به زودى مراجعت سازند و جواب نوين اعظم بايجو بگويند و اما احوال نوين اعظم بايجو و وصول نوينان ديگر انكورك و خواجه نوين و غيرهم بهر نوع كه باشد با ايشان مصالحت بهتر باشد از محاربت و مقاومت ، آنچه بنده مصلحت ميداند همينست كه عرض داشت ، باقى رأى جهان‌آراى برتر و صايب‌تر كه در جهانبانى ممتنع باد ، و از آنجا روانه شد چون بدشت قفجاق رسيد و نزديك بود كه به خدمت باتو خان رسد ، خود از اين طرف برادران از رفتن او و اقدام نمودن بر آن كار پشيمان شده بودند و توهم كرده كه اگر او به مقصد رسد و به احكام يرليغها عودت نمايد سلطنت او را رونقى باشد و استقلال يابد و ملك از تصرف ايشان بدرآيد ، قصاد و جواسيس در عقب بخفيه روانه كرده بودند و مصلح خادم را كه لالاء او بود در سر بوعدهء مال و ملك و اقطاع چنان كه موجب ارتفاع درجه او باشد فريفته تا بدان سبب مصلح مفسد سمومى قاتل در كار او كرد و آن سلطان سلطانزاده بخيانت مصلح مفسد درگذشت و فساد حال او از كسى واقع شد كه صلاح خود در صحبت او مىدانست . القصه بعد از عزيمت و وفات او سلطان عز الدين و ركن الدين بر يك حكم قرار نگرفتند و بر آن مشاركت ثبات ننمودند و رسم موافقت بمخالفت و مخاصمت انجاميد چه اتفاق كلى در ما بين دو كس خصوصا در امور مملكت در غايت تعذر است وحدانيت بارى سبحانه و تعالى بعد از تفكر در آلا و نعماء بىزوال و بدايع و صنايع قدرت بىانتقال بدين مىتوان دانست كار جهان و زمين و آسمان قرار نگرفتى ، سبب آنكه اگر