زخم تير خورد و از آن جراحت درگذشت و بجوار حق پيوست .
القصه بايجو در اين سال در ولايت آقسرا قشلاق كرد در نواحى رباط قلج ارسلان و بتقدير الحال در آن قلب اربعين زمستان قطرهء از برف و باران از آسمان نباريد و هواى زمستان چون نيسان و حزيران بىشدت سرما و نداوت بسر رفت ، چنان كه لشكر مغول را كه پوست مسلمانان سلخ مىكردند بپوستين احتياج نيفتاد و اين نيز عنايتى بود كه حق تعالى دربارهء آن كفرهء فجره نمود . القصه نظام الدين خورشيد پروانه و معين الدين كه امير حاجب بود رفتند و با بايجو اساس صلح نهادند و سلطان ركن الدين را بعد از تدبيرات صائب از قلعهء بر دول بدرآوردند و در خدمت سلطان بآقسرا به خدمت بايجو آمدند و با او صلح كردند و سلطنت برو مقرر شد و سلطنت سلطان ركن الدين را بتدبير نظام الدين خورشيد و معين الدين سليمان نسقى و رونقى ظاهر شد و فرامين و امثله در باب مصالح و تغار و ما يحتاج لشكر مغول به اطراف ممالك روم روان كردند و ولايتها بواسطهء آن صلح قرار گرفت و نائره آشوب فرو نشست و بايجو در آقسرا جهت دفع ضرر لشكر شحنكان نصب كرد و بنوعى طريق عدل سپرد كه مردم بفراغت بازارها قائم داشتند و از زراعت و حراثت باز نماندند و هيچ كس محتاج نشد كه بتظلم به خدمت بايجو رود و اگر احيانا كسى بشكايتى رفت بر وفق ارادت آن مظلوم دست تعدى ظالم كوتاه كرد و اگر كسى سوگند خورد كه از آن ظلمى كه پيش از آن از مسلمانان ظاهرى كافردل بر ساكنان بقاع مىرفت از صد يكى از آن لشكر كه ملك را بشمشير گرفته بودند نرفت حانث نشود .
القصه خواجه نويين اميرى ظالم و متعدى بود و بر خلاف ارادت بايجو التماسات فاحش مىكرد و امرا را مكلف مىگردانيد و در هر قضيه معارضه عنيف مىنمود نظام الدين خورشيد پروانه را باستشارت معين الدين سليمان راى بر آن قرار گرفت كه تدبيرى نمايند و سمومى در كار او كنند و زحمت وجود او از ميان بردارند تا بىمناقشتى آنچه مصلحت ملك باشد و موجب انتظام دولت تمشيت پذيرد برين قرار نظام الدين پروانه همت بر قلع او گماشت و مترصد ميبود كه بچه طريق فرصت يابد خاتمى داشت كه نگين آن دور مىكرد و زير و بالا ميشد و در ميان آن زهر تعبيه كرده بود روزى بوقت كاسه داشتن فرصت يافت و قدحى بر دست گرفت و نگين را در آن قدح به شراب فروزد و درخورد خواجه نويين داد ، در همان روز اثر آن سم در وجود او ظاهر شد و سر تا پاى در آماس سياهى گرفت و بعد از سه روز عمرش بسر آمد و لقى جزاء مفاسده چون تجسس كردند نظام الدين پروانه نصب العين بود و قرعه بر وى افتاد و بدان حركت صعب متهم شد ، بايجو فرمود كه او را گرفتند و دو شاخ در گردن كردند و موقوف داشتند تا باردو برند .
فى الجمله كار قضا و قدر سرى عجب دارد و غرور و غفلت آدمى طلسمى بىاساس چون آوازهء وصول لشكر مغول بسمع نظام الدين پروانه رسانيدند از غايت اعتمادى كه بر كفايت
اخبار سلاجقه روم ( به انضمام مختصر سلجوقنامه ابن بيبي ) ( فارسى ) — صفحة 409
مساهمون: محمد جواد مشكور
ص٤٠٩