سلطان اين رأى را تصويب كرد ، و اتفاق كردند بر آنكه ركن الدين در حال به ارزروم رود ، و آنجا كارسازى كند . و سلطان بعد پنج روز با لشكرها بنواحى خرتپرت رود ، هر يكى در مقام خود ، اقامت كنند و منتظر لشكرهاى شام و روم باشند ، پس هركدام لشكر كه پيشتر حركت كند برو حركت كنند . و سلطان در وقت كردن اين رأى مرا حاضر كرد و گفت : بنويس جهت برادرم ركن الدين توقيعى بناحيت كيغى و حورسين از اعمال خرتپرت .
در حال نوشتم و بدست سلطان دادم ، و بعلامت رسانيد . و ركن الدين برخاست و دستبوس كرد ، و وداع كرده در حال سوار شد . و سلطان بر دست چاووشان و پهلوانان بامراء لشكر تيرهاى سرخ كه علامت استنفار و امر به اجتماع عساكر باشد فرستاد ، و خود بجانب خرتپرت روانه شد ، و آنجا اقامت كرده منتظر عساكر ميبود .
مرضى عظيم بر وى مستولى گشت چنان كه بر فراش افتاد و اميد از انتعاش ببريد ، و خانان و امرا هر روز بر درگاه حاضر ميشدند و منتظر ميبودند كه همينكه خبر وفات او بشنوند هريك به طرفى رود و گوشهاى بگيرد .
و كتب ركن الدين بتواتر ميرسيد ، و بر حركت تحريض ميكرد ، و سلطان پرواى مطالعه و جواب نداشت .
چون قدرى خفت يافت بعد از آنكه لشكر شام و روم بهم پيوسته بودند سوار شد ، و آن تدبير خطا بود . پس شرف الملك را با لشكر خود و لشكر عراق بر منازگرد گذاشت ، و تگين را كه مقطع خوى بود بپرگرى .
و بعضى از لشكرهاى اران و آذربيجان و عراق و مازندران خود دستورى خواسته به وطن بازگشته بودند ، ايشان را باز نخواند ، و بلشكر شام و روم التفات نميكرد و باك نميداشت ، و منزلدرمنزل مينوشت ، و هيچجا توقف نكرد . اوترخان را با دو هزار سوار برسم يزك پيشتر فرستاد ، در ياسىجمان با لشكر ارزنجان و خرتپرت مصادم شد و ايشان را بشكست .
و از ملك مظفر الدين غازى پسر ملك عادل شنيدم كه سلطان علاء الدين كيقباد در وقت اجتماع با وى ميگفت كه :
اين لشكر كه با من مىبينيد از آنها نيست كه مرا در جنگ بران اعتماد بود .
مردان و دليران من و سپاهى كه بر آن اعتماد دارم لشكر شرقست ، و ايشان در عقب ميرسند .
پس چون اين خبر مزعج بوى رسيد عنان تملك از دست بداد ، و قلق و ضعف قلب بر وى مستولى شد . و بر عودت عزيمت كرد و همت بر آن گماشت كه احتياط دربندها كند . ما دل او را قوت داديم و گفتيم ثبات ميبايد كردن ، تا آنگه كه به خود آمد ، و به ترتيب استعداد مصاف از همديگر جدا شديم ، و اعتقاد آن نداشتيم كه سلطان جلال الدين به زودى برسد .
روز دوم لشكرها جوقجوق دررسيدند و ما غافل نشسته بوديم ؛ پس ميآمدند و مىايستادند ؛ و اگر برفور ميراندند كار دشوار ميشد و كس را مجال نبود . پس ما نيز سوار شديم و
اخبار سلاجقه روم ( به انضمام مختصر سلجوقنامه ابن بيبي ) ( فارسى ) — صفحة 379
مساهمون: محمد جواد مشكور
ص٣٧٩