تخطي إلى المحتوى الرئيسي

اخبار سلاجقه روم ( به انضمام مختصر سلجوقنامه ابن بيبي ) ( فارسى ) — صفحة 365

مساهمون:

ص٣٦٥
فلاحان يكى در ولايت آب گرم گندم ميكاريد و تخم ميافشاند در حال اسب رانده و نزد آن فلاح رفت پياده شد تخم را از دامن فلاح بدامن خود ستد بر زمين مىافشاند بتركى ميگفت « يوكى بيش اقجيا يوكى بيش اقجيا » . يعنى : خروار گندم به پنج اقجه . اين همه از رأى و تدبير خواجه ناصر الدين بود . بعد از گرفتن ديوان خواجه را عادت آن بود بمجلس فقها ميرفت زمانى مستمع بحث ايشان ميشد هر يكى را على حده تحسين و نوازش ميكرد ، روز آدينه بيست و سوم محرم سنه تسعين و ستمايه بعد از نماز در مسجد جمعه جماعت فقها بحث آغاز كردند انجام بحث ايشان بتفسير اين آيه آمد كه :
فَلَوْ لا فَضْلُ اللَّهِ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَتُهُ لَكُنْتُمْ مِنَ الْخاسِرِينَ
. هر يكى چنان كه خوانده بود كلماتى گفتند . خواجه ناصر الدين تحسين كرد و گفت : اى و اللّه هر يكى عالمان روزگاريد از خوانده و آموخته گفتيد و ليكن بما ازين آيت اينست كه حق تعالى در حق رسول عليه السلام فرمود كه :
وَ ما أَرْسَلْناكَ إِلَّا رَحْمَةً لِلْعالَمِينَ .
اگرنه رسالت و بركت رسول بودى : لكنا من الخاسرين . غرض ازين آية كه لفظ رحمة در وى است رسول است عليه السلام اگر حرمت مصطفى نميبود مستوجب عذاب ميگشتيد ،
فَلَوْ لا فَضْلُ اللَّهِ عَلَيْكُمْ .
پس اگرنه بودى و عنايت الهى و رحمته يعنى آمدن پيغمبر ، لكنا من الخاسرين ، و آية ديگر :
وَ ما كانَ اللَّهُ لِيُعَذِّبَهُمْ وَ أَنْتَ فِيهِمْ ،
اگر نبودى در ميان خلايق يعنى با محمد بركت وجود مبارك در ميان اين خلايق نمىبودى . از براى معصيت ايشان را هلاك ميكردم چنان كه امتان پيشين را بغرق و بمسخ و خسف هلاك كردم . هفتاد و چهار دليل درين باب خواجه فرمود چنان كه تمامت بزرگان و علما تحسين كردند . همچنان بود اگر خواجه در ميان خلايق نميبود از دست شريران مغل عالم بفساد ميرفت . از نصيحت كيغاتو را ياد آورده بود كه روزى كيغاتو عزم قشلاق كرده بود در راه به شكار رفت چندانكه جهدى كرد هرگز شكار دست نداد . چون بازگرديد ملول شد گفت عجب از ما چه گناه آمده باشد كه شكار بر ما ميسر نشد . ناگاه از درهء مغلى بدرآمد ، دوانزده خرگوش دو روباه از اسب آويخته ، كيغاتو تعجب كرد گفت : چونست كه شكار بما روى ننمود با اين مغل رو نمود ؟ نيك مرد بوده است كه خداى تعالى كار او را راست آورد ؟ به آن مغل گفت از ما چيزى بخواه كه تو مردى نيك بودهء كه به تو شكار دست داد از ما چيزى بخواه كه بخشايش كنم ، مغل گفت ، سلامتى پادشاه خواهم ، گفت البته مىبايد كه چيزى بخواهى ، مغل گفت ميخواهم چنان كه اقل مغل ميزد ، مىخورد ، مىستد و هرچه ميخواست ميكرد باز همچنان باشد مغل هرچه خواهد بكند . كيغاتو گفت هى من پنداشتم تو مرد نيكى براى راحت مردمان چيزى بخواهى كه از آن سبب مردمان بياسايند ، تا ما را نيز نام نيك حاصل شود ، تو ميخواهى كه عدل ما را بباد دهى و ما را در جهان بدنام كنى . فرمود كه دو نيم كردند . از بركت خواجه ، كيغاتو عدل كرد كه نسبت به زمان پروانه كردند . بعد از آن روز چهارشنبه سوم ربيع الاول سنهء تسعين و ستمايه خبر آوردند كه ارغون بمرد ، كيغاتو در قشلاق بود خواجه مستوفى چون شنيد عزم