از قونيه زحمتت هى بايد برد * مشمار تو اين قونيه را شهرك خورد
زيرا كه هر آنك عدل كرد زينجا رست * و آنكس كه ستم نمود چون خاك بمرد
چون قدرى راه برفت از اسب سرنگون شد پيشانيش شكافت بيم آن بود كه بجهنم ميپيوست چون بدر دولت خانه آمد از لطف و عنايت الهى ايلچيان در پى يكديگر آمد كه ارغون بكيغاتو و سماغر ايلچى ترا ميخوانند كه حساب ولايت روم بازدهى . نگذاشتند كه بدولتخانه درآيد ستدند بسيواس بردند . از آنجا نزد خان بر سر پا ايستاد از اول تا آخر بدعتها را كه در روم كرده بود تقرير كرد . خان فرمود كه در ميدان تبريز گردنش زدند ، بگذاشتند تا سگان خوردند زيرا آن وقت كه سلطان ولد بيت را فرموده بود گفته بود كه چون سگان زندگى ميكنى آخر هم سگانت خواهند خوردن .
مجموع بودن صاحب فخر الدين در قونيه بيست و چهار روز بود از بيست و چهار هزار سال ديگر زيادهتر آمد بدرويشان قونيه از بيم و غصه و ضجرت . چون صاحت قزوينى رفت از نفس قونيه شخصى بود مجد الدين پسر چاكر ميگفتند بنيابت سماغر بقونيه آمد خبر آوردند كه ارغون خان ولايت روم را بسلطان و سماغر داد از رفتن صاحب قزوينى و آمدن سماغر مردم روم عظيم شاد شدند . چون مجد الدين نايب بقونيه آمد ، خطها خواندند كه از بر ارغون آورده بودند ، روز آدينه بيستم جمادى الاخرى سنه تسع و ثمانين و ستمايه . و اين سماغر مردى بود از اصل مغل در زمان هلاكو اعتبارى عظيم داشت هرچند مغل بود مردى خداى ترس بود خداى تعالى او را به آن رسانيد كه از آمدن او مردمان شاد شدند ، و خلايق كه از ظلم صاحب قزوينى پراكنده گشته بود باز جمع شدند .
گفته بوديم كه اول كسى كه از بزرگان روم آمد دستبوس سلطان مسعود كرد خواجهء نيكوسيرت و دينپرور خواجه ناصر الدين يولق ارسلان بود . سلطان او را بمنصب استيفا منصوب كرد ولايت روم از سبب او آبادان شد و از تدبير خواجه ناصر الدين و دعوت سماغر از درويشان هركه منزعج شده بودند بمقام خود گرد شدند . چون نايب سماغر بقونيه آمد سلطان در خان روزبه بود بآقشهر رفت كرميان را ساكت كرد باز بقونيه آمد ، و اوربنى خاتون زن سلطان مسعود از بر ارغون با اميران روم و ايلچيان بزرگ به شهر قونيه آمد .
دوشنبه بيست و ششم ماه سلطان مسعود بر تخت نشست . يرلغهاى خان را خواندند و تبديل مناصب كردند بعد از زمانى كه روم آسود مدعيان سماغر را بر ارغون بد نمودند ارغون بر برادر خود كيغاتو يرليغ فرستاد كه سماغر را بگير بر ما بفرست و خود محافظت روم مىكن و عدل كن تا ولايت آبادان باشد . رفت به شهر ترخال ، سماغر آنجا بود گفت براى چه آمدى كيغاتو گفت براى گرفتن تو آمدم كه بر ارغون بفرستم ، سماغر گفت به حمد اللّه در امارت خود سعى كرديم ولايت آبادان و درويشان شاكر شدند اگر خواهى تو نيز كه ولايت خراب نشود خواجه ناصر الدين از دست مگذار . آن وقت خواجه ناصر الدين در قيرشهر بود سماغر