تخطي إلى المحتوى الرئيسي

اخبار سلاجقه روم ( به انضمام مختصر سلجوقنامه ابن بيبي ) ( فارسى ) — صفحة 362

مساهمون:

ص٣٦٢
سوخته شد ، روز چهارشنبه اول ربيع الاول سنه تسع و ثمانين و ستمايه . ازينجانب پسر قرامان فرستاد كه گرفتن برادر ، سلطان را مصلحت نبود ازين سبب مفسده ميخيزد . پسر اشرف ملك سياوش را بيرون آورد اعزاز نمود بقونيه فرستاد . در اين روزها بود كه به شهر ارزنجان زلزله واقع شد . هنگام چاشت‌گاه ، اغلب شهر خراب شد . روز بود كه در شهر اماسيه سيلاب آمد اغلب شهر خراب گشت . همان روز در نكيسار رعد غريد برق زد نيمه شهر را خراب كرد . همان روز بود كه صاحب فخر الدين بقونيه آمد در حال كه درآمد يك تگرگ باريد كه تا بنياد روم بود كسى نشان نداد . آنچنان بود كه تمام روم را گرديد بمردمان عذابهاى گوناگون نمود . چون بقونيه آمد مردمان غمگين شد بفضل الهى سلطان آنجا بود تمامت جوانان بمشورت سلطان سلاح‌پوش شدند فقط بازى و سلاح سورى نمودند . سلطان تمامت اخيان و جوانان را اكرام نمود همه دلخوش شدند صاحب قزوينى را توقع آن بود كه سلطان و اهل شهر نيم روزه راه استقبال كند . چون نشد طيره شد چون دستبوس سلطان كرد نزد سلطان ننشست ، آغاز كرد كه چندين زمانست كه بروم آمدم ما را تنها گذاشتى سلطان گفت كه معذور دار ، كه رنود و شريران حركت كرده بود عزم كرد به شهر درآمد ، سلطان روز ديگر فرستاد ، خواند خوان انداختند خورد هيچ سخن نگفت برخاست بخانهء خود رفت ازين سبب اهل قونيه بترس افتادند . بزرگان قونيه بديدن او رفتند جامهاى چند شمع و شكر و بره با خود بردند قبول نكرد . بطريق تجديد كرد كه شما را رعيت بايد بودن و اگرنه اين شهر را صد كس كفايت كند . فى الجمله در آن انديشه بود كه بدعتهاى گوناگون كند و ظلم آغاز كند ناگاه خبر آوردند كه از طرف لارنده پسر قرامان بدستبوس سلطان ميآيد سلطان فرمود كه خيمه را بيرون شهر در موضع بيكارباشى زدند . صاحب فخر الدين نيز با سلطان كام ناكام بهم رفت پسر قرامان با برادرانش چون دستبوس سلطان كردند صاحب قزوينى آن انبوهى لشكر ايشان را ديد در ديدن ايشان مصلحتها بود . روز پنجشنبه پنجم جمادى الاول باز رفتند ، سلطان به شهر درآمد صاحب قزوينى در تدبير بدعتها بود حكمهاى گوناگون ميكرد كه نمك را چنان نفروشيد . از گوسفند چندين بستانيد خلق را شورانيد و شهر را بآشوب انداخت و نفير از مردمان برخاست . سروران شهر اخى احمدشاه با جماعت كدخدايان و جوانان شهر بر صاحب قزوينى رفتند كه احوال خود و بدعتها كه كرده بود عرضه كنند . روى باخى احمدشاه كرد گفت اين غلبه را بر سرم تو آوردى . اخى گفت درويشانند و ضعيفانند و زياده بار سر ايشان نهاده شد آمدند حال خود عرضه ميدارند . رفتن اخى احمدشاه پيش فخر الدين قزوينى يكشنبه غرهء ماه توبه بود . با اخى احمدشاه سخنهاى درشت گفت برخاست بطيرگى بر اسب سوار شد كه نزد سلطان رود اهل شهر بيكبارگى غريو كردند چنان كه در راه ميرفت . سلطان ولد با مريدان ميرفت برابر افتاد دست مبارك افشاند اين را گفت رباعى :