را بر ارغون فرستاد در سنه تسع و ثمانين و ستمايه روز يكشنبه دوم شوال بود .
خواجه ناصر الدين را از قيرشهر نزد خود خواند و نوازش كرد . از آنجا بآقسرا آمد فرستاد سلطان را از قونيه خواند روزى چند در آقسرا بهم بودند بعد از آن هر دو بقونيه عزم كردند ، سلطان پيش از كيغاتو آمد شهر را آراست آيين ساخت . روز يكشنبه بيست و پنجم ذى القعده سنه تسع و ثمانين و ستمايه بعظمت تمام به شهر آمد در دولتخانه فرود آمد . اهل متوهم بودند عجب حال چگونه باشد اما خواجه ناصر الدين چنان كرد كه از غنى و درويش آسودند هيچگونه ستم نشد ، اگر مغلى بحبهء ستم ميكرد خواجه بكيغاتو عرضه ميكرد سياست مىفرمود جمله خلايق از كافر و مسلمان در سايهء از عدل آسودند روز عيد قربان كيغاتو با لشكر در جاى بلند ايستاد ، با مسلمانان . برسم و اركان خطيب را بدرآوردند تا نماز عيد گزاردن هيچ از جاى خود نجنبيد ، چون خطيب را به شهر بردند بعد از آن بگوى باختن آغاز كرد . حرمت مسلمانان را نگاه داشت اين همه از سبب خواجه ناصر الدين بود پسر كوچكين قرامان با تحفهء بسيار آمد كيغاتو او را نوازش عظيم كرد باز فرستاد . روز يكشنبه بيست و هشتم ذى الحجه خواجه ناصر الدين با جماعت مسلمانان در سراى دولتخانه نشسته بود .
كيغاتو از كوشك بسراى خواجه درآمد بر سر پا ايستاد و گفت تا اكنون تو كه ناصر الدينى مستوفى بودى بعد از اين نايب منى ، چنان بايد كه گرگ و ميش بهم آب خورند برأى و تدبير ولايت آبادان كنى كسى بر كسى ظلم نكند بعد ازين اميران بسلام تو آيند ، روز دوشنبه بيست و هشتم ذى الحجه عزم آقشهر كرد سلطان را بسوى سواحل فرستاد در محرم سنه تسعين و ستمايه . ازينجانب خواجه ناصر الدين در قونيه بعدل و داد مشغول شد از اميران خورد دو كس گذاشته بود اگر كسى از سخن خواجه گذشته به كسى ظلم كند ايشان زجر كنند و سياست كنند تا خلق به كلى آسودند . دربند آن بود كه كافر و مسلمان كسى از وى رنجيده نشود . با صلحا و فقها شب و روز صحبت كردى و نيكسيرتى او آن بود اگر همه شهر با او سخن ميگفتند هيچ ملول نميشد ، گوش مينهاد و فهم ميكرد بخوشى جواب ميداد تا بنياد قيصريه بود آنچنان آدمى پيدا نشده بود . صاحب قزوينى ميخواست كه شهر را و باغها را و منبع آبها و املاك و اسامى حرفتها را نبشتن خلايق از وى در ترس بود . حق تعالى صاحب قزوينى را چنان برداشت كه هيچگونه زيانش بمردم نرسيد ، و صاحب قزوينى را نايبى بود تبريزى شمس الدين ميگفتند چون بآقسرا رفت در حمام درد شكم گرفت بجهنم پيوست ، قزوينى را در تبريز همچو خوكان كشتند . فى النار فى السقر .
چون كيغاتو باز بقونيه آمد فرمود كه املاك و تمامت شهر را بنويسند ، مردمان شاد شدند . كه از دست صاحب قزوينى نبشته نشد از دست خواجه ناصر الدين نبشته شد ، خواجه تمامت اعيان شهر را حاضر كرد از اهل خبرة پرسيده بمشورت تمامت چنان كه خاطر ايشان ميخواست از ده يكى ننبشت . تمامت اهل شهر شكر كردند كيغاتو عزم آب گرم كرد از
اخبار سلاجقه روم ( به انضمام مختصر سلجوقنامه ابن بيبي ) ( فارسى ) — صفحة 364
مساهمون: محمد جواد مشكور
ص٣٦٤