تخطي إلى المحتوى الرئيسي

اخبار سلاجقه روم ( به انضمام مختصر سلجوقنامه ابن بيبي ) ( فارسى ) — صفحة 361

مساهمون:

ص٣٦١
سلطان پنهان بخاص بلبان خط فرستاد براى گرفتن اميرداد . روز چهارشنبه خاص بلبان اميرداد را گرفت سرش را بريد بر در قلعه آويخت بعد از روزى چند اتراك كرميان و بدر الدين مراد برسم صلح بقونيه آمدند و خاص بلبان بيرون رفت ايشان را نوازش كرد بدلخوشى بازگردانيد و آشوب ساكن شد . اين نوازش روز شنبه بيست و نهم جمادى الاخر سنه سبع و ثمانين و ستمايه بود . بعد از آن از دست مغل صاحب فخر الدين عاجز شده بود فكرهاى بسيار ، از غصه‌ها اسهال واقع شد . زيرا مال بسيار طلب ميكردند او نميتوانست با درويشان ظلم كردن چنان كه به روزى پنجاه مجلس ميرفت ، سن بغايت رسيده بود طبيب درمانده شد جان تسليم كرد الى رحمة اللّه تعالى روز دوشنبه پنجم ماه شوال سنه سبع و ثمانين و ستمايه . روز پنجشنبه بيستم اين ماه مرقدش بقونيه آوردند ، وفاتش در آقشهر بود بعد از آن‌كه تابوت صاحب را آوردند چهار روز گذشته كه امير آب پسر اغرمه در دست شحنه شهر كشته شد . چون خبر وفات صاحب نزد ارغون رفت فخر الدين قزوينى صاحبى ولايت روم را ستد ، خبر بسلطان آمد كه از پيش ارغون فخر الدين قزوينى بود بوزارت روم ميآيد . سلطان فرمود كه اميران استقبال كرده چون يرليغش را خواندند ديدند كه ولايت روم را بقباله گرفته است . آشوب و ترس بدل مردمان افتاد چون صاحب فخر الدين قزوينى آمد شريران سر برداشتند غوغاى واقع شد كه مقدور بشر نبود . از جانب اوج لشكر اتراك حركت كرده عزيز الدين بكلربك لشكر گرد كرد برابر ايشان رفت در ولايت لاذيق در ديهى كه آن را كنلر ميخوانند مصاف كردند شكست بر لشكريان كرميان افتاد . بدر الدين مراد كه دخترزاده پسر عليشير بود كشته شد خلقى انبوه از آن لشكر بقتل رفت . ازينجانب لشكر صاحب پسر بلبان كه كشندهء عمر سقا او را يافتند دو پاره كردند سرهاى ايشان در قونيه گردانيدند . روز يكشنبه چهاردهم جمادى الاولى بود اين جنگ ، بيست و ششم اين ماه در باروى قونيه سرهاى ايشان را آويختند . شهر لاذيق بدست دخترزادهء كوچكين صاحب افتاد در سنهء ثمان و ثمانين و ستمايه ، و عزيز الدين بگلربك بر كيغاتو رفت . باقى اتراك را بهم برد و كرميان تاختن كرد ولايت خراب كرد و اللّه ينصر بفضله من يشاء . گاه ايشان و گاه لشكر سلطان ظفر مييافت مدتى همچنان ماند آخر سلطان مخالفان هلاك كرد . چون قدرى غوغا ساكن شد سلطان فرستاد ملك سياوش را كه برادر خود بود آورد از سينوب دختر پسر اشرف را براى او خواست . ملك سياوش را بهم فرستاد سلطان بنفس خود نزديك ويرانشهر رفت پسر اشرف برسيد ، از آمدن سلطان پيش‌دستى كرد ملك را گرفت در ويران شهر محبوس كرد ، از اين سبب در قونيه فتنه و آشوب برخاست . رنود دست برآوردند خانه‌ها را فروميگرفتند و مردم را مغلوب مىداشتند چنان كه كسى از بيم ايشان بباغها نميتوانست رفتن . قضا را آن جوانان بيرون شهر در خانه بودند شحنه شهر اميران سلطان گرد آن خانه را گرفتند آن جوانان دست ندادند آتش در آن خانه زدند صاحب خانه بدرجست باقى جوانان و گهواره و زن و بچهء صاحب‌خانه امانت مسلمانان همه