رفت ، چون صاحب آمد لشكر سلطان از كرميان غافل بود از آن اميران مقيد كه بعضى را خوش گرفته بود خبر بكرميان فرستاده از دو طرف بلشكر سلطان تاختن كردند لشكر سلطان شكسته شد . ده امير از اتراك كرميان مقيد بود خلاص كردند ولى خلق بسيار از لشكر سلطان بقتل رفت . اين واقعه روز چهارشنبه هفدهم ماه رمضان سنه خمس و ثمانين و ستمايه بود . سلطان لشكر گرد كرد كرميان گريخت پنهان شد . از ولايت كرميان غارت عظيم كرده مال بسيار جمع كرد بقيصريه رفت متمكن شد . ازينجانب ، چون سلطان رفت باز كرميان لشكر گرد كرد در قراحصار دختر ، پسر صاحب فخر الدين شنيد او نيز لشكر خود را ستد بر لشكر كرميان زد .
لشكر كرميان بزدند دختر پسر صاحب فخر الدين را برغوش بهادر كشت لشكرش را شكست ، در سنه سته و ثمانين و ستمايه اين خبر به صاحب فخر الدين رسيد ، با سلطان لشكر مغل و مسلمان را ستد قصد كرميان كرد . برغوش و لشكر كرميان گريخت در ولايت اوج و كرميان چندان خرابى كردند باز بقراحصار آمدند سلطان بقونيه آمد هفتم شوال سنه ست ، اخراجات عظيم شد چنان كه خلايق بيچاره شدند . بعد از آن عزم قيصريه كرد در بستگى بمردمان روم واقع شد پسر قرامان بر ديار طرسوس رفت خرابى كرد ، تكفور نايب خود را بر خاك فرستاد با مال فراوان . صاحب فخر الدين و سلطان نيز نزد خان بودند به حكم كيغاتو سلطان و صاحب لشكر مغل و مسلمان را ستدند قصد ولايات قرامان كردند . پسر قرامان بجاىهاى دشخوار گريخت ، نتوانستند بدست آوردن . شهر لارنده ولايتش را خراب كردند .
پنجشنبه نهم ماه ذى الحجه سنه ست و ثمانين و ستمايه بعد از آن پسر اشرف از غرغروم قصد آب گرم كرد و پسر بلبان آنجا بود بحيله لشكر او را شكست و خلق بسيار كشته شد سرهاى ايشان را به شهر قونيه فرستاد روز دوشنبه بيست و ششم ماه محرم سنه سبع و ثمانين و ستمايه ، و صاحب فخر الدين را سقايئى بود نام او را بدر الدين عمر سقا نزد صاحب مقرب شده بود .
بجايى رسيد كه شهر آب گرم با ولايتش با او داد سوباشى آب گرم شده و شخصى ديگر بود كه بسيار سالها قاضى آب گرم بود ، او را پسرى بود قاضى جوق مىگفتند ، ابن بلبان غلام او بود چون اتراك دست برآوردند بلبان نيز همچنان دست برآورد . شهر آب گرم را گرفت چون بلبان وفات يافت پسرش جاى او گرفت ، چون سلطان شهر آبگرم را ببدر الدين عمر سقا داد پسر بلبان در كمين او ميبود روزى او را در باغچه خلوت يافت او را با متعلقانش بهم كشت .
ازينجانب آوازه به شهر قونيه افتاد كه اتراك بدستبوس سلطان ميآيند متعلقان سلطان دو گروه شدند بعضى گفتند كه بيرون رفتن پادشاه مصلحت نيست گروهى گفتند مصلحتست . سلطان فرمود كه خيمه بيرون شهر زدند اميرداد با اميران زير جامه صلاح پوشيدند . سلطان بىانديشه در خيمه بر تخت نشست پسران قرمان و اشرف به حضرت سلطان بدستبوس آمدند عهد كردند و عذر خواستند باز رفتند فتنه و آشوب ساكن شد . سلطان به شهر آمد بعد از آن عزم مغل كرد چون بآقسرا رسيد اميرداد در قونيه مانده بود و عز الدين خاص بلبان خادم صاحب فخر الدين ،
اخبار سلاجقه روم ( به انضمام مختصر سلجوقنامه ابن بيبي ) ( فارسى ) — صفحة 360
مساهمون: محمد جواد مشكور
ص٣٦٠