و مغل در اقچه قرار كرد . از شاميان نگاه ميداشتند سلطان غياث الدين با اميران ديگر چون طرنطايى و مجد الدين اتابك و صاحب اتراك و ضياء الدين برادر شرف الدين خطير و جلال - الدين مستوفى و پسران نور الدين جاجا با باقى اميران در قيصريه بودند .
شرف الدين پسر خطير و سنان الدين پسر ارسلان طغمش و تاج الدين گيو اتفاق كردند كه شب بر لشكر زنند . سنان الدين و تاج الدين باز بمغل خبر كردند . لشكر شب بقيصريه درآمد شرف الدين چون دانست بقيصريه آمد . بيرون شهر فرود آمد . برادرش ضياء الدين نزد او رفت . مردى بود صاحبرأى و تدبير چنان كه پروانه از وى انديشه ميكرد و سلطان و امرا بيك جاى جمع شدند ، گفت : كسى كه راز [ سلطان ] خود را فاش كند جزاى او چه باشد باتفاق گفتند قتلش واجب است . پس ضياء الدين سنان را و تاج الدين گيو را هر دو بكشت . سلطان را اتابك مجد الدين طرنطايى و پسران نور الدين جاجا و جلال الدين مستوفى و پسر توكرى چاشنى گير ستد بنكيده رفت كنكاج كرد . ضياء الدين زبان همه شد از اميران از هر يكى خطى و يك كس ستد بشام نزد ملك ظاهر رفت ، و پيش ازين معين الدين پروانه و صاحب فخر الدين و امين الدين نايب نزد مغل رفته چون از اين حال واقف شدند مغل را ستده نزد نكيده آوردند .
شرف الدين خطير بقلعهء نكيده رفت كوتوال قلعهء نكيده غلام شرف الدين بود شرف الدين را گرفت بمغل داد . سلطان و پروانه و صاحب فخر الدين بقصبهء كدوك رفتند يرغو كردند ، شرف الدين شهيد كردند . اين واقعه پانزدهم ماه صفر سنهء خمس و سبعين و ستمايه بود برادرش بملك ظاهر گفت :
فرمود كه لشكر قصد روم كرد
چون بابلستان رفت مغل نيز بابلستان رفت مقابل شدند ، شكست بر مغل افتاد چندانى كشتند از صد يكى نرست . و معين الدين پروانه با لشكر خود بقيصريه آمد و ضياء الدين بملك ظاهر گفت چون مغل را شكستم بعد ازين از پروانه ايمن نبايد بودن كه مغل را بخفيه بما نرساند . پس ضياء الدين و ملك ظاهر در ميان كشتگان مغل ميگشتند مغلكى به زخم افتاده بود چون ضياء الدين نزد او رسيد از بيم جان برخاست و تيرى در كمان نهاد انداخت به چشم ضياء الدين رسيد و زخم عظيم كرد بملك ظاهر گفت كار من تمام شد ميخواستم كه در خدمت تو ميان بسته كارى كنم كه قدم مغل از روم بدررود تقدير باز گونه آمد بفكر من ، جان تسليم كرد .
ملك ظاهر گريست گفت آنچه نيت كرده بودم در حق درويشان روم شد . اين واقعه روز آدينه دهم ماه ذى القعده سنه خمس و سبعين و ستمايه [ بود ] از اين جانب پروانه چون بقيصريه رسيد سه يوم مقام كرد . از اميران ملك يكى بود ، ايبكى شيخى ميگفتند نزد پروانه آمد گفت آمدم كه با تو دوستى كنم همه عمر در خدمت تو باشم . امير پروانه باور كرد . او خود بخيرگى آمده بود خط پروانه خطهاى اميران روم كه بملك ظاهر فرستاده بودند بهم داشت از روزى چند گريخت بتوقات رفت . سلطان را در توقات گذاشت چون پيش آبغا رفت خطها نمود از اينجانب
اخبار سلاجقه روم ( به انضمام مختصر سلجوقنامه ابن بيبي ) ( فارسى ) — صفحة 354
مساهمون: محمد جواد مشكور
ص٣٥٤