را بريد . روميان بازگرديدند قتلى عظيم شد مسلمانان يك تير پرتاب واپس انداخت ، آندم سوباشى قيصر با چهار هزار مرد رسيد گويند نامش يعقوب قباقلاق بود حمله كرد باز روميان را منهزم يك روزه راه در پى كرد ، چون جمع شدند سلطان را نيافتند غلامان اميران همه آمدند گردابگرد طلب كردند نيافتند . در ميان كارزار او را طلب كردند كشته را شمار نبود يكى را ديدند افتاده و موزهها همين در پاى بود چون موزه را كشيدند انگشت پايش شش بود ديدند شهيد شده بود . اين واقعه روز آدينه بيست و سوم ذى الحجه سنه سبع و ستمايه بود مرقدش را بقونيه آوردند چهاردهم محرم سنهء ثمان و ستمايه ، سيف الدين چاشنىگير پسرش را بر تخت [ نشاند ] .
جلوس سلطان عز الدين كيكاوس بن غياث الدين
در قونيه بتخت نشست ششم ماه صفر سنه ثمان و ستمايه اميران همه مطيع شدند ، ملك ابراهيم بانطاكيه درآمد ملك علاء الدين در سيواس بود ، سلطان قوام الدين اميرداد فرستاد علاء الدين كيقباد را گرفت نزديك سيواس در قلعهء هايوك محبوس كرد . خود لشكر كشيد بر سر انطاكيه رفت از اميران و لشكركشى نتوانست برابر سلطان تير انداختن ، نردبانها زدند شهر را ستدند ملك ابراهيم را گرفت بجزيره قبروس رفت . سلطان تهديدنامه فرستاده خواست او لشكر بكشتى نشانده به قصد سلطان فرستاد فرنگان را قتل كردند مال عظيم غنيمت گرفتند ملك ابراهيم به آن لشكر بهم بود . به مقدار سى غلام بكوهى پناه آورد ، آخر گرفتند سلطان او را نوازش كرد سه پاره ولايتش داد . بعد از آن سلطان لشكر كشيد بقيصريه آمد خبر آوردند كه ملك الروم كير الكس پسر كيرلوكا براى خون پدر با لشكر گران از جانب سينوب قصد اسلام دارد . سلطان لشكر بسوى سينوب راند مقابل كفار شد در اول رسيد طبل باز زد ، تا روز قتل كرد . بامداد لشكر اسلام رسيد بيكبارگى عنان زين كردند ، بهرام طرنبلوسى مقدار هزار مرد جانب كنار دريا رفت ، كشتيها را به آتش زد چنان قتل كردند كه در هيچ روزگار چنان قتل نشده بود كفار را پراكنده كردند . كير الكس را اسير آوردند با سى نفر امير فرنگان ، روميان همه را بزندگى پوست كندند پر كاه كردند در تمامت روم گردانيدند . اين فتح در هفتم شوال سنه اثنى عشر و ستمايه بود . فرستاد از حلب خراج خواست رسولش را ملامت كردند سلطان قصد حلب كرد بر در حلب مقابل شد ، لشكر را شكست ، حلب حصار كرد اميران شام لشكر باديه عرب شبيخون آوردند . سلطان با نفس خود جمله لشكر بجاى خود گذاشتند گريختند ، بامداد شد سلطان نگاه كرد از لشكر خود اثر نديد با سوارى كه غلامان خود بودند تنها مانده لشكر را شكافت به طرف كوه بدرآمد بعد از پنج روز بآبلستان آمد . چون امرا نزد او جمع شدند همه را در خانهء كرد و به آتش سوزانيد و جاى آن خانه را مسجد ساختند و هنوز آن مسجد را مسجد سوختگان ميگويند .