امان خواستند . در سنهء ست عشر و خمسمايه بيمار شد ، در حلب نقل كرد وقتى كه از قونيه ميخواست عزم كردن پسرش قلج ارسلان ولىعهد كرده بود .
قلج ارسلان
قلج ارسلان پادشاه بزرگ شد جملهء امراى روم بطاعت او درآمدند . در اول سلطنت بدوستان را ستد و ملاطيه را فتح كرد . تفليس را ستد ، از فرات گذشت قصد شام كرد ، صميصاة را ستد ، بدياربكر درآمد ميافارقين « 1 » و ماردين را ستد ، باز بامير اينال كه حامى بود آوازهء قلج ارسلان بعالم افتاد كه از روم بدرآمد اقاليم عالم را گرفت عزم موصل دارد .
اميران از پيكار عاجز گشته بودند مرگ او را بدعا ميخواستند . اتفاق روزى سلطان در شكار اسب تاخت از قضاى آسمانى به آب شط افتاد . اميران يمين و يسار ميدويدند و فريادها ميكردند قادر بودند كه برهانند ولى در حق چنان غازى عادل غدارى كردند . آوردهاند كه او را دو پسر بود يكى ملك مسعود و يكى ملك عرب . ملك مسعود در قونيه بود و ملك عرب با پدر بود .
در سنهء سبع و عشرين و خمسمايه تابوت او را بميافارقين آوردند و ملك عرب طمع سلطنت كرد سه بار باهم جنگ كردند آخر صلح كردند قلعهء چند بملك عرب داد ، بعد از زمانى اميران شرانگيزى كردند ملك عرب خروج كرد از ملك روم لشكر ستد .
در آن بود كه سلطان روم لشكر دهد ملك عرب درگذشت ، سلطانى بمسعود مقرر شد .
بعد از هشت سال سلطان روم كرمانول خروج كرد ولايت قونيه را خراب كرد روز آدينه بود كه شمشير بر قونيه راند ، هفت هزار آدمى از مسلمانان شهيد شد . سلطان در قيصريه بود . راند پنهانى . بقونيه درآمد . . . بر كفار زد بانك برآوردند كه سلطان رسيد تا روز قتل كرد . بامداد از راه قيصريه لشكر رسيد بيست هزار اسير شدند همه را گردن زد . در پى كفار راند با كنار دريا تاختن كرد قتلى عظيم . هفت پاره قلعه از روميان ستد . قتل كرد مگر از ولايت ارمن باهم لشكر آمده بود بمدد روميان سلطان بازگشت بولايت ارمن درآمد .
هر شهرى را كه ستد قتل كرد . شهر كيسون و رعبان و بهسنى و عنتاب و مرعاش را ستد و مرزبان را از آنجا بتلبشر « 2 » قصد كرد .
اميران كفن پيچيده آمدند از سلطان تلبشر را خواستند . در آن ناحيت هفتاد و هفت منبر مسلمانى نهاد خطيب از حضرت خليفه آورده نصب كرد بخلعتها مزين كرده ، او را سه پسر [ بود ] يكى خودرأى ، دوم خانهآراى ، سوم فرزند نامدار ، پادشاهى را به او داد نام پدرش را به او داده بود و اللّه اعلم .
هامش
( 1 ) - همه جا در متن مفارقين آمده كه ظاهرا غلط است .
( 2 ) - در سلجوقنامه ابن بىبى تلباشر آمده است