هركه در ملّت مسيح مىآمد امان مىيافت و باقيان بنكال و عقال مبتلا مىشدند بارى تعالى صاين خان را بر آن آورد كه بخلاص سلطان عزّ الدين لشكر عظيم فرستاد و اتّفاقا در آن سال يخبندى عظيم شد و آب دوناب يخ گرفت و تمامت لشكر را از آن عبور ميسّر گشت و سلطان را از آن حبس بدرآوردند و بخدمة بركه متوجّه شدند چون سلطان بخدمة پيوست انواع نوازش فرمودند و ولايت سولخاد و سوتاق را باقطاع به دو فرمودند مگر اصحاب اغراض بوالدهء سلطان رسانيدند كه سلطان را در راه نكبت رسيد از تاب خود را از قلعه پرتاب كرد و هلاك شد و چون سلطان واقعهء مادر واسر دو پسر و خواهر در دست فاسليوس استماع كرد اكتئاب نمود اما انتظار الفرج بعد الشدّه مىفرمود و خاتمت افسانه در موضع گفته شود
ذكر پادشاهى سلطان ركن الدين قلج ارسلان و سيرت او « * »
سلطان شهيد ركن الدين در زرافشانى و پهلوانى يگانهء جهان بود كمان شست منى و گرز نهمنى داشت و يكبارگى از خساست و رذالت مستنكف بودى چنانك در ايّام دولت او اكثر ممالك ملك شد كه بخطوطى شرعى بمردم مىبخشيد فى الجمله چون بر تخت سلطانى در قونيه تمكّن يافت و سلطان عزّ الدين بجانب استنبول روانه شد باز على بهادر و اغرلو امير آخر از هر طرف حشر و جمعيّت تمام كردند و بمحاصرت قونيه آمدند پروانه باستظهار بعضى از مغل او را و اغرلو را بكاروانسراى التونبه مخذول و منكوب كردانيد و مجيبان دعوتش را شربت سياست چشانيد و جماعت متميّزان و اصحاب قلم را كه دم هوادارى سلطان عزّ الدين
هامش
* الاوامر العلائيه ص 640