بىسببى واضح و تقديم مشورتى ناگاه چنين عزيمتى كنيد به حكم الخائن خائف توهّم برو غالب گشت اجازت مراجعت خواست تا باز آيد و اسباب سفر ساخته در پى رسد چون به شهر آمد اخيان و جوانان را بخواند و بديشان استغاثت نمود جواب دادند كه صاحب بوصايت سلطان غياث الدين حاكم ملك و كافل مصالح سلطان عزّ الدين است و سلطان كه مالك ملكست در دست اوست بسبب آنكه ميان شما غبارى باشد ما عيار عصيان بر نقد وجود خود نزنيم و بكفران اعلان نكنيم و درين اثنا شمس الدين يوتاش را «
a
» بسر لشكرى قونيه فرستادند و اخيان و اعيان همه او را پذيره شدند چون پروانه كساد بازار خويش معاينه كرد پسر او را بر توجّه به طرف سيس باعث مى شد سخن او نشنيد و متعلّقان جمله اعراض كردند او و پسر نادم و سادم در باغها پناه مىجستند چه جملهء راهها را يوتاش گرفته بود و احتياط كرده چون صاحب بسيواس رسيد نصرت اميرداد را سزاء خبث و مكايد كه در هلاك امراء شهيد انديشيده بود بفرمود و مخذول و مجدول بقلعهء هاويك فرستاد و يكى را از كفاة ديوان كه بصرامت موصوف بود جهت تدارك كار پروانه و پسرش به طرف قونيه برسم اولاق روانه كرد چون از بزرك بدانجا پيوست بوجه كفايت پروانه را با پسرش بدست آورد و بقلعهء دارنده فرستاد و پسرش را بكاخته بردند و بدان واسطه لهبات جمرات فتن از عراض ممالك منطفى شد و مهمّات بر مقتضاء ارادت خواطر
هامش
aCp . p . 223 note a .. ؟ ؟ ؟P ici