جهانگير بر يكران صبامسير در آن دشت دلپذير سوار شد گرماء هاجره در انصار عساكر مهاجره اثر كرد و نفس دليران در كام خشك مىشد همه بمناهل و عيون و انهار كه در آن مرغزار جارى بود قصد كردند سلطان بنابرآنك نيّت «
a
» بود و از شرب ابيت سيراب ابد شده بمياه و سپاه التفات نكرد و بر فراز كوهى كه از همّت اسخيا و قامت «
b
» دلربا بلندتر بود برآمد و به اطراف نظر انداخت همه صحرا و درها لشكر دشمن ديد كه خيام در خيام زده بودند و چون مور و ملخ بهم آمده فوجى از دلاوران نبرد بريشان حمله بردند و ازيشان نيز قرب هزار سوار پيشباز آمدند و كوشش و كشش عظيم رفت و اگر ستور تيرگى وازع نمىبود از طرفين يكى زنده نمىماند فى الجمله هر فوجى بمقام خود بازگشت و شب همه شب در تدبير و ترتيب قراع و نزاع و تثقيف يراع و ارهاف جهت ارهاق شعاع بودند و سلطان عظيم الشان آن شب اوطار بفرمود و بعد از تجديد اغتسال در مصلّى خود با ذو الجلال در مناجات آمد و به زبان بىزبانى در خلوتگاه قرب لا مكانى بياخوانى مىكرد و استمداد مى جست
ذكر مقابله هر دو لشكر و انهزام سلطان جلال الدين « * » و اسير [ گشتن ] ارزن الرومى و برادرش
روز شنبه بيست هشتم رمضان سنه 627 عساكر چون لب صبح پرخنده و رخ مهر رخشنده شد سلطان فرمود تا تمامت عساكر
هامش
aLecture incertaine .b. چون پا ؟ ؟ ؟P ajoute* الاوامر العلائيه ص 403