و همه را بتورّد درهء تنگ كه نه مقام گريز و نه جاى جنگ بود مضطرّ كردانيدند سلطان خوارزمشاه بحرب و طعن و ضرب مشغول نشد در حال سوى علمها دوانيد و منجوق و بيرق و پرجم از آن جدا كرد و بر فتراك بست و در گريز بهنگام سير بسرى ووخدان بذميل درپيوست و لشكر عرب بغارت سلب مشغول گشت و مردم روم در پى خصوم در آن مرزوبوم بهر جانب گروهگروه چون كوه آهسته و ساكن حركت مىكردند ناگاه در صاحب ارزن الروم رسيدند و برادر كراميش را كه با او همشكم بود باهم ديدند گرفته بنزديك شاه جهان آوردند حجلوار در پاى خسرو افتاد سلطان او را از زخم تيغ امان داد و ببعضى از امرا سپرد تا در محافظت او جد بليغ نمايند و لكن در حرمت و تعظيم هيچ كم نكنند بل بيفزايند اوّل روز ملك كامگار و اخرش اسير كارزار بود ، آنگه سلطان روى ببارگاه نهاد ملك اشرف غاشيه بر دوش گرفته پياده در ركاب شهريار مىآمد سلطان و جهان و جهانيان از غايت لطف او بشگفت مىآمدند و سلطان هر دم عذرى ميخواست و تلطّفى مىآراست و چون شهريار در بارگاه شد ملك اشرف زمين بوسيده روى بخيمهء خود نهاد و سلطان از صفّه باز بخلوتگاه المصلّى يناجى ربّه رفت و سر بسجدهء شكر نهاد و داور داد و دين را شكر و آفرين گفت
ذكر نهضت رايات سلطنت بصوب ارزن الروم و فتح آن « * » بر دست سلطان علاء الدين كيقباد
روز ديگر چون شهنشاه كواكب و خسرو ثواقب عزيمت در منازل نهارى صادق كردانيد سلطان با ملك اشرف و برادرانش سوى
هامش
* الاوامر العلائيه ص 406