بزم علم به خدمت سلطان نهاد سلطان [ گفت ] كه قبول كرديم و باز به دو بخشيديم بگواهى حاضران بعد چند روز عزم ملطيه كرد چون ملك معزّ الدين قيصرشاه را اعلام كردند بضيافت و استقبال مشغول شد و با جملهء خويشان و اتباع پذيره رفت و چون از دور سلطان را بديد پياده شد و بدستبوس شتافت و عذر غدر برادر و اجلاء او از ممالك و خلوّ سرير سلطنت از فرّ و ابّهت سلطان در خواست و تفجّع و تلهّف نمود و بتعظيم تمام در شهر درآورد و سراء سلطنت را با جملهء اسباب بيوتات در تصرّف نوّاب و حجّاب سلطان بازگذاشت و هر روز بنوعى از انواع ابداع نيكو بندگى مىنمود شبى در اثناء منادمت پيش سلطان رفت و به زانو درآمد و عرض داشت كه مرا در خاطر مىآيد كه باجازت سلطان نزد ملك عادل كه خسر بنده است روم و سلطان بدين قرصهء ملطيه قناعت فرمايد تا ايّام بؤس و نحوس منقرض شدن آنگه باز بنده بدين ديار آيد و سلطان بمراد بر سرير سلطنت نشيند سلطان را ازين سخن تبسّم آمد فرمود كه ملك عادل پادشاه عاقل است و بسبب خوشى تو اولى آن باشد كه من نزد او روم و استشارتى كنم تا چه اشارت كند ملك جاى خود نگاه دارد و منتظر باشد تا بازىگر افلاك از پردهء غيب چه نقش بيرون مىآرد بعد از آن عزم حلب فرمود معزّ الدين از حرم خود يك كلهبند به قيمت پنجاه هزار دينار بيرون آورد و بخزانهداران سلطان تسليم كرد و غير آن اسباب بىكران مرتّب و مهيّا گردانيد
ذكر پيوستن سلطان بملك شام « * »
چون ملوك شام را خبر شد كه صبح فلك شاهى بر ممالك ايشان
هامش
* رك : الاوامر العلائيه ص 43