تخطي إلى المحتوى الرئيسي

اخبار سلاجقه روم ( به انضمام مختصر سلجوقنامه ابن بيبي ) ( فارسى ) — صفحة مقدمه 133

مساهمون:

صمقدمه ١٣٣
اين عرضهاى نماز و روزه را * چونكه لا يبقى زمانين ، انتفا نقل نتوان كرد مر اعراض را * ليك از جوهر برند اغراض را آن نكاح زن عرض بد شد فنا * جوهر فرزند حاصل شد ز ما
بعد يك گام بالاتر مىگذارد و باز به همان مسئلهء وحدت وجود و يگانگى هستى كه مدار و محور فكر اوست برمىگردد و ميگويد : همهء جوهر عالم هم‌عرض هستند و جوهر واقعى همان ذات خداوندى است ، مجموع عالم اعراض است و از تجلى او پيدا شده است چنان كه فرمايد :
جمله عالم خود عرض بودند تا * اندرين معنى بيامد هل اتى اين عرضها از چه زائيد از صور * اين صور هم از چه زائيد ؟ از فكر اين جهان يك فكرت است از عقل كل * عقل كل شاهست صورتها رسل

مسئلهء جبر و تفويض در مثنوى :

مسئله جبر و تفويض يا جبر و اختيار از مسائل مشكلهء علم كلام است . بزرگان اسلام و شعراى ايران اكثرا جبرىمذهبند . مجبره يا جبريه مىگفتند : بندگان خدا قادر بر هيچ فعلى نيستند بلكه در همهء كارها مجبور و مقهورند ، خداوند در موقع بروز فعل از بنده آن كار را احداث مىكند و نسبت افعال خير و شر به افراد بشر نسبت مجازى است همانطور كه مجازا مىگوئيم : جوى روان است و آسيا مىگردد . همچنين به انسان از راه مجاز نسبت فعل مىدهيم و مىگوئيم كه او فاعل كارى است حال آنكه هر فعلى كه از بنده سر مىزند فاعل حقيقىاش او نيست بلكه خداوند است . در مقابل مجبره يا جبريه كسانى در اسلام پيدا شدند كه نسبت افعال خير و شر را به قضا و قدر خداوندى انكار كردند و گفتند كه افراد بشر پيش از آنكه از ايشان فعلى سر بزند كاملا توانا و قادرند و در كارهاى خود مختار و صاحب اختيارند و خداوند افعال و اعمال بندگان را به خود ايشان واگذاشته و اين همان است كه تفويض خوانده مىشود ، از اينجهت طرفداران فكر تفويض را مفوضه يا قدريه خوانده‌اند . مولانا جلال الدين در اين مسئله از نقطه نظرهاى مختلف بحث كرده و پيش از همه گفته است كه هرچند جبريه و قدريه هر دو براهى اشتباه رفته‌اند و طريق افراط و تفريط پيموده‌اند لاكن اگر اين دو فرقه را باهم مقايسه كنيم قدريه يا مفوضه را بر جبريه و مجبره مزيت و رجحان است زيرا اختيار مطلق ، خلاف هدايت نيست بلكه جبر مطلق است كه بر خلاف هدايت مىباشد . هركس طبيعتا مىداند كه او داراى اختيار است اما اين امر كه خداوند اين اختيار را به او داده مسئله‌ايست نظرى و محتاج به استدلال و برهان .
منكر حس نيست آن مرد قدر * فعل حق حسى نباشد اى پسر