اين امر شايد درست باشد كه مىگويند مولانا حديقهء سنايى غزنوى و منطق الطير عطار را جلوى خود گذاشته و كتاب مثنوى را به نظم آورده است . خود او مىفرمايد :
ترك جوشى كردهام من نيم خام * از حكيم غزنوى بشنو تمام
در الهىنامه گويد شرح اين * آن حكيم غيب فخر العارفين
در بعضى موارد با وجود مختلف بودن بحر ، در مثنوى اشعار حديقه نقل شده و آن را شرح داده است و بعضى جاها با اشعار حديقه در مضمون بطور كلى توارد خاطرين شده است .
مثلا در حديقه در آنجا كه حقيقت نفس را نوشته است گفته :
روح با عقل و علم داند زيست * روح را پارسى و تازى نيست
مولانا مىفرمايد :
روح با علم است و با عقل است يار * روح را با تركى و تازى چه كار
تعظيم و احترامى كه مولانا به سنائى و عطار داشته از بابت تواضع و صفاى نفس اوست و گرنه مثنوى را با حديقه و منطق الطير همان نسبت است كه قطره را با گوهر هست .
هزاران حقايق و اسرارى كه در مثنوى بيان شده در حديقه و منطق الطير و كتب عرفانى ديگر از آنها خبرى نيست « 1 » .
مثنوى و علم كلام :
مثنوى را نمىتوان دفاترى از اشعار بر وزن رمل نام نهاد ، بلكه آن سراسر علم كلام و فلسفهء اسلام است كه برشتهء نظم درآمده است .
مولانا خود از علماى علم كلام اسلام است و در جوانى در دانش شريعت و قرآن و سنت و بحث در مذاهب فقهى و كلامى معتزلى و اشعرى مايهء فراوانى اندوخته است .
مىدانيم كه كاخ علم كلام اسلام را امام محمد غزالى بنياد نهاد و امام فخر رازى آن را به عرش كمال رسانيد . و براساس مكتب آن دو تاكنون هزاران كتاب در عقايد اسلامى نوشته شده است لاكن انصاف اين است كه مسائل نظرى و عقايد اسلام بدان خوبى كه در مثنوى تحقيق و ثابت شده در هيچ كتابى بيان نگرديده است . در فهم مثنوى تنها ذوق درك شعر فارسى كافى نيست بلكه خواننده بايد به معلومات و معارف اسلامى اطلاع وافى داشته باشد .
يكى از مسايل كلامى « الاعراض لا يبقى زمانين » است يعنى اعراض در دو زمان پايدار نمىماند و نيز اين مسئله كه اعراض قابل نقل و انتقال نيست . مولانا هر دو اصل را پذيرفته مىگويد . انسان جوهرى دارد كه همان ذات و گوهر اوست ، و جان حيوانىاش فانى مىشود ولى جان انسانى او باقى مىماند و نمىتواند اعمالى را كه عرض بوده از قبيل نماز و روزه با خود ببرد و حاصل اين اعمال را كه در روح او اثر گذاشته قابل نقل و انتقال است :
هامش
( 1 ) - سوانح مولوى ص 54 - 64