تخطي إلى المحتوى الرئيسي

اخبار سلاجقه روم ( به انضمام مختصر سلجوقنامه ابن بيبي ) ( فارسى ) — صفحة مقدمه 121

مساهمون:

صمقدمه ١٢١
گشته است . علت مسافرت مولانا به شام كه چهارمين سفر او به دمشق است دلتنگى از قونيه و مردم آن شهر بوده است و ظاهرا اخبارى كه بر وجود شمس در دمشق دلالت داشت به گوش مولانا رسيده و بدين جهت ديگربار شهر خود را گذارده و در طلب او به دمشق رفته است . اين سفرها در فاصلهء سالهاى 645 و 647 واقع شده است .

بازگشتن مولانا به حال طبيعى :

چون مولانا از وجود شمس نوميد شد و از جستن او مأيوس گشت ، از آن حال انقلاب و غليان رفته‌رفته تسكين يافت تا آنكه به خود آمد و به روش مشايخ صوفيه به تربيت و ارشاد مردم مشغول شد و بناى نوينى در شيوهء كار خود نهاد . وى از سال 647 تا 672 سال مرگش ، به نشر معارف الهى مشغول بود ولى نظر به استغراقى كه در كمال مطلق و جمال الهى داشت به مراسم دستگيرى و ارشاد مريدان چنان كه سنت مشايخ و معمول پيرانست عمل نميكرد و پيوسته يكى از ياران برگزيدهء خود را بدين امر مهم برمىگماشت و نخستين بار شيخ صلاح الدين زركوب قونوى را منصب شيخى داد . صلاح الدين فريدون از مردم قونيه و ابتدا مريد برهان الدين محقق بود . سپس دست ارادت به مولانا داد . چون مولانا از ديدار شمس نوميد گشت به تمامى دل روى در صلاح الدين آورد و او را به شيخى و جانشينى خود منصوب فرمود و ياران را به اطاعت او مأمور ساخت . صلاح الدين مردى بيسواد و پيشه‌ور بود و روزگارى در قونيه به شغل زركوبى مى - گذراند . حتى در سخن گفتن فارسى اغلاط بسيارى بر زبان او جارى مىشد مثلا بجاى قفل ، قلف و به عوض مبتلا ، مفتلا مىگفت . مردم قونيه كه از احوال او آگهى داشتند ، همشهرى بيسواد خود را لايق مقام شيخى و جانشينى مولانا نمىدانستند و از صفاى باطن و كمال نفسانى صلاح الدين غافل بودند . آنان برون را مىنگريستند و مولانا درون را . هرچه بر ارادت مولانا به صلاح الدين مىافزود ، دشمنى ياران هم افزونتر مىشد تا بدانجا كه بر آن شدند كه صلاح الدين را مانند شمس از ميانه بردارند ، ولى عنايت و لطف مولانا نسبت به صلاح الدين تا به حدى رسيد كه خويشان و حتى فرزند خود سلطان ولد را فرمان داد تا دست نياز در دامن وى زنند و به رهنمائى او در راه معرفت گام بردارند . بعلاوه مولانا فاطمه خاتون دختر صلاح الدين را به عقد مزاوجت پسرش بهاء الدين معروف به سلطان ولد درآورد و اين وصلت در بين سالهاى 647 و 657 بود . مولانا و صلاح الدين مدت ده سال در كنار يكديگر بودند ، ناگهان صلاح الدين رنجور شد و پس از مدتى بيمارى جان به جان‌آفرين تسليم كرد و پيكر او را با تجليل بسيار در اول ماه محرم