تخطي إلى المحتوى الرئيسي

اخبار سلاجقه روم ( به انضمام مختصر سلجوقنامه ابن بيبي ) ( فارسى ) — صفحة مقدمه 119

مساهمون:

صمقدمه ١١٩
شايستهء تواست نشناختيم . و بايزيد گفت : سبحانى ما اعظم شأنى يعنى من پاك و ستوده‌ام و چه مقام و شأن والائى دارم . مولانا از هيبت اين سؤال بيفتاد و از هوش برفت و چون به خود آمد دست شمس الدين بگرفت و همچنان پياده به مدرسهء خود آورد و او را به حجرهء خويش برد و در آنجا چهل روز با وى خلوت كرد . مطابق روايت فريدون سپهسالار مدت شش ماه مولانا و شمس در حجرهء صلاح الدين زركوب چله گرفتند . از اين تاريخ تغيير نمايانى كه در حال مولانا پيدا شد اين بود كه تا آن وقت از سماع احتراز مىنمود ولى از آن‌گاه بدون سماع آرام نمى - گرفت و درس و بحث را يكباره كنار گذاشت . دولتشاه سمرقندى در تذكرهء خود مىنويسد كه شمس تبريزى كه به اشارت ركن الدين سجاسى به روم رفته بود روزى در قونيه مولانا را بر استرى نشسته و گروهى از غلامان را در ركاب او دوان ديد كه از مدرسه به خانه مىرفت . در عنان مولانا روان شد و پرسيد كه غرض از مجاهدت و رياضت و تكرار و دانستن علم چيست . مولانا گفت مقصود از آن يافتن روش سنت و آداب شريعت است . شمس الدين گفت اينها همه از روى ظاهر است . مولانا گفت وراى اين چيست . شمس گفت مقصود از علم آنست كه به معلوم رسى ، و از ديوان سنائى اين بيت برخواند .
علم كز تو ، ترا بنستاند * جهل از آن علم به بود صد بار
مولانا از اين سخن متحير شد و پيش آن بزرگ افتاد و از تكرار درس و افادهء به طلاب باز ماند . ابن بطوطه در كتاب رحلهء خود مىنويسد كه « مولانا در آغاز كار فقيهى مدرس بود كه در يكى از مدارس قونيه تدريس مىكرد . روزى مردى حلوافروش كه طبقى حلواى بريده بر سر داشت و هر پاره‌اى را به يك پول مىفروخت به مدرسه درآمد مولانا چون او را بديد گفت اى مرد حلواى خود را اينجا بيار ، حلوافروش پاره‌اى حلوا برگرفت و بوى داد . مولانا بستد و بخورد . حلوائى برفت و به هيچكس از آن حلوا نداد . مولانا پس از خوردن آن حلوا درس و بحث را بگذاشت و از پى او برفت و مدت غيبت او ديرى كشيد . طلاب بسى در انتظار نشستند . چون او را نيافتند ، به جستجوى استاد خود پرداختند . مولانا چند سال از ايشان غايب بود . پس از آن بازگشت و جز شعر پارسى نامفهومى سخن نمىگفت . طلاب پيش او مىرفتند و آنچه مىگفت مىنوشتند و از آن گفته‌ها كتابى بنام مثنوى جمع كردند . » نظير همين روايت ، بعضى او را اسماعيلىمذهب و از فرزندان جلال الدين نومسلمان كه از امراى باطنيه الموت بود و سپس به مذهب سنت و جماعت درآمد دانسته‌اند . ظاهرا روايت ولدنامه كه قديمتر است دربارهء ملاقات مولانا با شمس و آشفتگى حال او صحيح‌تر باشد . وى مىنويسد كه عشق مولانا به شمس مانند جستجوى موسى است از خضر كه با مقام نبوت و رسالت باز هم مردان خدا را طلب مىكرد ، مولانا نيز با همهء كمال و جلال در طلب مرد كاملترى بود تا اينكه شمس تبريزى را بديد و مريد وى شد و سر در قدم او نهاد .