تخطي إلى المحتوى الرئيسي

اخبار سلاجقه روم ( به انضمام مختصر سلجوقنامه ابن بيبي ) ( فارسى ) — صفحة مقدمه 120

مساهمون:

صمقدمه ١٢٠
گويند شمس تبريزى نخست مريد شيخ جمال الدين سله‌باف بود ، سپس در همه‌جا به طلب شيخى ديگر به راه افتاد و از كثرت سفر او را شمس پرنده و كامل تبريزى مىگفتند ، و نيز گويند كه مدتى در ارزنة الروم مكتب‌دارى مىكرد و زمانى به حلب و شام رفته و مصاحب ابن عربى شد . در آنگاه كه به قونيه به نزد مولانا آمد پيرى سالخورده بود . چنان كه مولانا در ديوان فرمايد :
بازم ز تو خوش جوان و خرم * اى شمس الدين سالخورده
در اينكه شمس الدين به مولانا چه آموخت و چه افسونى به كار برد و چه معجونى در كار او كرد كه وى چندان فريفته و شيفتهء او گشت كه از همه چيز درگذشت بر ما مجهول است ، ولى كتب مناقب مولانا همه يكسخنند كه وى پس از اين خلوت ، شيوهء كار و رفتار خود را ديگرگون ساخت و بجاى پيشنمازى و مجلس وعظ به سماع و محضر غناى صوفيان نشست و به چرخيدن و رقصيدن و دست افشاندن و شعرهاى عارفانه خواندن پرداخت . ياران و شاگردان و خويشان مولانا كه با نظرى غرض‌آلود به شمس تبريزى مىنگريستند و رفتار و گفتار او را بر خلاف ظاهر شريعت مىدانستند از شيفتگى مولانا به وى سخت آزرده خاطر شدند و به ملامت و سرزنش او برخاستند ولى مولانا سرگرم كار خود بود و آنهمه پندها و اندرزها در گوش او جز بادى نمىنمود . شمس الدين از تعصب عوام و ياران مولانا كه او را جادوگر مىخواندند رنجيده بر آن شد كه از آن شهر رخت بربندد و هرچه مولانا اصرار كرد و شعرهاى عاشقانه خواند در او كارگر نيفتاد و در روز پنجشنبه 21 شوال 643 از قونيه بسوى دمشق رهسپار شد . مولانا پس از رفتن شمس از فراق او به سرودن غزلهائى پرداخت و نامه‌هايى پياپى بوى فرستاد . ياران مولانا كه استادشان را در فراق محبوب خود دلشكسته يافتند از كردهء خود پشيمان شدند و از او خواستند كه شمس را ديگرباره به قونيه دعوت كند . مولانا فرزند خود سلطان ولد را به طلب شمس روانهء دمشق كرد . اقامت شمس در دمشق بيش از پانزده ماه طول نكشيد تا اينكه سلطان ولد شمس الدين را در دمشق بيافت و شرح مشتاقى پدرش را با وى بازگفت و وى را به اصرار در سال 644 به قونيه بازآورد . مولانا به شكرانهء وصال شمس بساط سماع ميگسترد و با شمس خلوتها مىنمود تا اينكه باز مريدان و عوام قونيه بخشم آمده به زشتياد و بدگوئى از شمس آغاز كردند و مولانا را ديوانه و شمس را جادوگر خواندند و به دشمنى شمس الدين كمر بربستند و به قول افلاكى روزى كمين كرده و او را كارد زدند و پس از اين واقعه معلوم نشد كه شمس الدين بكجا رفته ؟ آيا وى از آن زخم به هلاكت رسيده و يا به شهرى ديگر گريخته است . در هر صورت انجام كار او به درستى معلوم نيست و سال غيبتش به اتفاق تذكره‌نويسان در 645 هجرى بوده است حتى بر مولانا نيز حيات و ممات او مجهول بوده و همچنان تا مدتها در طلب او در شهرهاى دمشق و شام مى -