سال 657 در كنار سلطان العلماء بهاء الدين ولد پدر مولانا به خاك سپردند .
دل بستن مولانا به حسام الدين چلبى :
مولانا مردى عاشقپيشه بود و هيچگاه نمىخواست بىمعشوق باشد . پس از نوميدى از شمس نرد عشق با صلاح الدين زركوب مىباخت و چون او درگذشت ، بدام عشق حسام - الدين چلبى افتاد .
حسام الدين حسن بن محمد بن حسن كه مولانا وى را در مقدمهء مثنوى : مفتاح خزائن عرش و امين كنوز فرش و بايزيد وقت و جنيد زمان مىخواند ، آذربايجانى و از اهل اروميه بود و خاندان او به قونيه مهاجرت كرده بودند و حسام الدين در آنشهر بسال 622 به وجود آمده بود .
علاوه بر لقب حسام الدين و عنوان چلبى او به ابن اخى ترك نيز معروف بوده است و سبب اين شهرت آنست كه پدران وى از سران طريقهء فتيان و جوانمردان بودند ، و چون اين طايفه به شيخ خود اخى مىگفتند بنام اخيه يا اخيان مشهور گرديدهاند .
حسام الدين نزديك به سن بلوغ بود كه پدرش درگذشت . پس از آن با جوانان خود به پيش مولانا آمد و سر به خدمت او نهاد و هرچه داشت به دفعات نثار حضرت مولانا كرد .
اخلاص و ارادت او به حدى در مولانا كارگر افتاد كه حسام الدين را بر كسان و ياران خود ترجيح داد . و كمتر از او جدا مىشد و در مجلسى كه چلبى حضور نداشت مولانا گرم نمىشد و سخن نمىراند .
از مقدمهء مثنوى و سرآغازهاى دفتر چهارم و پنجم و ششم اين كتاب به خوبى مىتوان دانست كه حسام الدين در پيش مولانا چه مقام بلندى داشته و تا چه حد مورد دلبستگى و عنايت او بوده است .
اما اين بار ياران مولانا كه در طول مدت ارادت بوى مهذب و مؤدب شده بودند ديگر مانند پيش به فرط عنايت مولانا به چلبى حسد نمىبردند و همه خلافت و جانشينى او را پذيرفتند . در اوايل سال 672 ه زلزلهء شديدى در قونيه حادث گشت و تا چهل روز دوام داشت ، مردم سراسيمه به هر طرف ميگشتند تا آخر پيش مولانا آمدند كه اين چه بلاى آسمانى است ؟ فرمود زمين گرسنه است و لقمهء چرب مىطلبد و در همان اوان غزلى گفت كه اين ابيات از آن است :
با اين همه مهر و مهربانى * دل مىدهدت كه خشم رانى
وين جملهء شيشه خانهها را * در هم شكنى به لن ترانى
نالان ز تو صد هزار رنجور * بى تو نزيند هين تو دانى