از عدم انصاف و ستم شريكى ملك شكايت مىداشت ، در اين ايام ضبط خود نموده حرفى مذكور نساخت و ملك كه مىبايد از بيرون آمدن او منفعل و آزرده باشد اينهمه شكايت و غلو در گله مىنمايد . چون والى توران در باب مراجعت ماوراء النهر نسخهاى معروض داشت و نواب اعلى چند روز مشغول مهمات او شده ، سرانجام مهام او دادند و از اسب و سلاح و زر و جواهر و اقمشه چندان بر او عرض كردند كه خزينهء آمال از بسيارى اسباب ممتلى گشت . پس از رخصت او به جانب ماوراء النهر بنابر خبر حركت روميه به ارض روم به جانب ئيلاق توجه فرمودند و از ئيلاق به قلعهء نهاوند توجه فرمودند و استحكام آن حدود داده ، به چمن سلطانيه عرض لشكر ديدند و از آنجا به طواف روضهء اردبيل شتافته ، پس از مراجعت ، چمن اوجان مضرب خيام نصرت فرجام گشت و اول پائيز دار السلطنهء تبريز از فيض قدوم بهجت لزوم آن در گرانمايهء سلطنت ، رشك فردوس شد . چون خبر وصول نواب اعلى به وزير اعظم رسيد ، يكى از علماى خود به رسم رسالت فرستاده ، اظهار صلح نمود . نواب اعلى كه پيوسته صلاح [ 206 ش ] مسلمانان منظور نظر كيميا اثر اوست ، نواب سيادت و صدارتپناه قاضى خان را كه از تعريف و توصيف مستغنى است ، با تحف و هدايا و تبركات ايران نزد خواندگار به استنبول فرستاد و به سير و شكار تبريز اشتغال مىفرمودند .
در اين اثنا كه ملك الملوك مستعد شكار شده بودند كه با نواب اعلى به مواضع تبريز بيرون روند ، بىفكر و قرار پيش آمده اظهار رخصت خود نموده ، متوجه شدند و در آن اوان ، گاهى نوازش فرموده به منزل فقير مىآمدند و گاهى اولاد امجاد حمزه ميرزا ابو الفتح را ميفرستاد 199 و فقير را به منزل خود طلب مىنمودند . بعضى اوقات رفتوآمد منظور بود و فيما بين اظهار گلهمنديها شد . بالاخره منصف شدند و زبان به عذر تقصير گشودند ، اما قول را به فعل آشنائى نبود . باز در همانحال امرى واقع شد و حكايتى اظهار ميكردند كه هيچ دشمنى نكند . « از كوزه همان برون تراود كه در اوست » .
احياء الملوك ( تاريخ سيستان تا عصر صفوى ) ( فارسى ) — صفحة 497
مساهمون: شاه حسين بن غياث الدين محمد
ص٤٩٧