چون صاحب واقعهء اين مقدمات بودم و تجربهها حاصل شده بود ، به انتقال مىدانستم كه دشمنان راه يافتهاند و عرصه خالى است و الحاح و لجاج بهسبب كبر سن زياده گرديده و مدار مجلس بر حرف خير و شر بنده است . بيعلاج دل برداشتم . اگر شروع در نوشتن وجوه متعدد در باب جدائى و بيرون آمدن سيستان نمايم هزار وجه معقول مىتوانم نمود . ديگر حمل بر بىعترتى است .
همينقدر نزد ارباب صبر و طاقت كافى است . كدام حوصله را تاب يكى از اين مقدمات است كه باوجود اين اخلاص و اينهمه سعى در راه دولت ، كسى در بيدولتى شريك مبين باشد و در دولت دوربين و هرساله هرچيز از متاع دنيوى بههم رساند ، صرف مردم غريب كه در آن ملك به طفيل آن بزرگ صورت و معنى مىآيند ، نمايد و مطلقا دخل نداشته باشد و مردمى كه پايهء غلامى و نوكرى كسى ندارند هرساله سيصد و چهارصد تومان نفع مىيابند .
با چنين هرجومرج [ بازار ] مروت و بيرواجى اميد چگونه به سر توان كرد .
از همه بالاتر اينكه ، صحبت به نفاق بايد داشت . با همه صبر مىكردم ، صحبت به نفاق سبب مفارقت گرديد .
ماحصل مقال آنكه ، به تاريخ دهم شهر ربيع الاول سنهء تسع و عشر و الف از منزل باغ مؤمنآباد به رسم محمود [ كذا ] آمده ، چند روز آنجا رفتوآمد اقوام بود . از آنجا به قريهء جالق آمده ، سه روز آنجا توقف نمود و از آنجا نماز عصرى حمزه ميرزا و برادران و اكثر اقوام به كنار هيرمند حاضر شدند و فقير از هيرمند گذشت . كار به مرتبهاى رسيده بود كه حمزه ميرزا كه ولد رشيد ملك است ، در ساعت وداع گريان شد و گفت « اگر شما بيرون نمىرفتيد قرار بىغيرتى به شما مىدادم . مگر عالم تنگ شده كه به چنين جائى در سيستان بايد بود . لعنت بر من اگر من هم از عقب شما نيايم ، بهاتفاق به در خانهء اين پادشاه به سر ميكنيم . » بارى وداع نموده ، ازهم جدا شديم .
در آن لحظه از روح پاك زاهدان سيستان در كنار هيرمند معنى اين مقال به گوش هوش مىرسيد كه : [ 205 ش ] :
احياء الملوك ( تاريخ سيستان تا عصر صفوى ) ( فارسى ) — صفحة 494
مساهمون: شاه حسين بن غياث الدين محمد
ص٤٩٤